نامه رباب صدر خطاب به امام موسی صدر

سرور من ای امام موسی صدر؛

تنها این نامه بود که سنگفرش راه را نقش زد، مقصودش رسیدن به تو بود... و زمزمه زخم‌های ما را با خود داشت... و در پی گرمایی بود که از چین و لای عبای تو می‌تراوید.
بر روی پاکت نامه خیل انبوه چشمانمان بود... و چون دستان تو آن را لمس کرد، از بیم از دست رفتن، آن دستان رؤیاها و مژگان ما را در خود گرفت.

سرور من... نامه ما را باز کن و بخوان... هنوز حروف الفبا در ساحل صور پژواک گام‌های تو را جمع می‌کند... تا مگر گنجایش انبوه اشتیاق در پس سالیان سال را پیدا کند. و تو بر آه تب زخم ما گل سرخ و خنکا بیفشان.

ای همه روزهای رنج گواه باشید... که ما بر پشت توسن جراحتی نشستیم که آنان گمان می‌کردند که ما را از پای درخواهد آورد... و ما همچنان در بیابان‌های این هستی می‌گردیم، و تو را می‌جوییم ای سرور من... و سواران از اسب پیاده نخواهند شد مگر آنکه تو بازگردی و پراکندگان را جمع کنی، و در احساس خفتگان شیرینی شب‌زنده‌داری را بیدار کنی، در شب‌نشینیی که جز با طلوع صبح و بازگشت هیاهوی میدان پایان نمی‌پذیرد.

ای سرور من... وقتی که با هدف اصلاح گام در راه نهادی، میراث‌دار جدّ خویش بودی... و ما همچنان از عهده نیک‌ خواندن کتاب‌هایی بر می‌آییم که جانیان بر وسعت کربلا طعمه آتش ساختند.
 
ای سرور من... کشت از آن توست، و بار و بر رسیده و خوشگوار است.
ما ساربانان قافله‌ای هستیم که سخت ره می‌سپارد، هدفش رسیدن به کرانه‌های یتیمی است، پاروهای رهایی در دست دارد و درد قایق‌ها راهبر اوست....

و تفنگ؛ وقتی که آن را زینت مردان خواندی، خرده حاسدان بر تو گرفتند... و رؤیاهای ملّت ما به حقیقت پیوست... و همّت و عزم قهرمانان، فرزندان مدرسه‌ای که تو راهش را نشان دادی، قلعه خیبر را دیگر بار در هم کوبید... و دوران هزیمت تا ابد رخت بر بست.

ای سرور من... هر که گمان می‌کند که ما ممکن است فراموش کنیم، به قدر دهر و دورانی به گذشته بازگردد و از خیمه‌های سرزمین طفّ (کربلا) باز پرسد، از آنها درباره جان‌هایی بپرسد که ابا دارند از آنها رخت ببندند... و درباره رودی که نه بر وفق مراد و کام طفل شیرخوار جاری شد... و ما آن رود را در جنوب جاری کردیم... ما از این پس درد تشنگی نخواهیم داشت.

و چون همّت و عزم در ما نشاندی، غل و زنجیر را مقهور خواهیم کرد... و تب داغ شوق آزادیخواهی خود را بر او جاری خواهیم ساخت... و سودای زنجیر را آب خواهیم کرد...
آیا رواست که چنان که خواسته‌اند زنجیر بر دستان تو باقی بماند؟!

ای همه شیفتگان هوای آزاد، مگذارید که شیهه اسبان از سُم و سُنبک آنها دریوزگی کند، زین اسبان را فریاد آزادمردان قرار دهید که وحشت در دل فرمان‌گذار زندانبان می‌اندازد، تا مگر وجدان غافلان از خواب غفلت برجهد و سپیده موعود ما از روزن غبار به در آید.

ای سرور من... غیبت به درازا کشید... ما تو را از یاد نخواهیم برد... و دو برادر و و یار تو (جناب شیخ محمد یعقوب و عباس بدرالدین) را از یاد نخواهیم برد. و همچنان به سوی شما راه خواهیم سپرد، تا آنگاه که به دیدار یکدیگر نائل گردیم.
چه مایه کوچکند آنان وقتی که گمان می‌کنند که ممکن است ما سازش کنیم.
* نقل از سایت بازتاب

  
نویسنده : مهدی بهروزی ; ساعت ٩:٤۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٠ شهریور ،۱۳۸٧


مراسم گرامیداشت شخصیت امام موسی صدر در آستانه سی‌امین سال ربودن

                                امام موسی صدر

 

همزمان با سپری شدن سی سال از ربودن امام موسی صدر در لیبی، دفتر جنبش امل در تهران با همکاری دادستانی کل کشور و مؤسسه فرهنگی تحقیقاتی امام موسی صدر مراسمی برگزار می‌کند.

به گزارش ایسنا، در این مراسم حجت‌الاسلام والمسلمین دری نجف آبادی،دادستان کل کشور و خلیل حمدان، نماینده جنبش امل، دیدگاه‌های خود را درباره این پرونده و ابعاد آن و راهکارهای مناسب برای بازگرداندن هرچه زودتر امام موسی صدر به آغوش میهن ارائه خواهند کرد.

این مراسم سه‌شنبه، پنجم شهریور ساعت 17 الی 19 در دانشکده پزشکی دانشگاه تهران برگزار خواهد شد.

 

  
نویسنده : مهدی بهروزی ; ساعت ۳:۱۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳ شهریور ،۱۳۸٧


سخنرانی امام موسی صدر به مناسبت روز کارگر

آنچه می‌خوانید، سخنرانی امام موسی صدر است به مناسبت روز کارگر در سازمان کارگری جوانان مسیحی در تاریخ اول می ‌1969


بسم الله الرحمن الرحیم
موضع دین در برابر کارگر در حمایت مادی دین از کارگر و انواع تکریم از او خلاصه می‌شود.

الف) حمایت مادی
حم
ایت مادی دین را در موارد زیر می‌بینیم.‌ دین کار را عاملی متمایز در عوامل سه گانه تولید، یعنی کار و ابزار و سرمایه می‌شمارد. در آموزه‌های دین این تمایز بدین شکل است:
1ـ تحریم ربا: ربا یعنی سود ثابت برای سرمایه، چه در حالت سوددهی و چه در ضرر. دین بدون هیچ استثنایی ربا را مطلقاً حرام کرده است.

2ـ هنگامی که سرمایه و کار با هم شریک می‌شوند، سرمایه باید در سود شریک شود و نمی‌تواند مصون از ضرر باشد. در فقه اسلامی در قرارداد مضاربه بر مصونیت کار از ضرر تأکید شده است و ضرر را تنها متوجه سرمایه می‌داند.


3ـ ابزار را نمی‌توان در سود شریک کرد. (ابزار جدید همچون کارخانه و ابزار قدیمی مثل گاو و وسایل شخم زنی و غیره) تنها می‌توان اجرتی به صورت ثابت بدان اختصاص داد.

4ـ کارگر می‌تواند به نسبت معینی در سود شریک شود و یا اینکه مزد ثابتی داشته باشد.
از این موارد، می‌توان نتیجه گرفت که کار سه امتیاز نسبت به ابزار و سرمایه دارد؛ شرکت در سود، مصون بودن از ضرر و امکان داشتن اجرت ثابت. در حالی که سرمایه، تنها از امتیاز نخست بهره می‌گیرد و می‌تواند به نسبت معینی در سود شریک شود. سرمایه نمی‌تواند مصون از ضرر باشد. همچنین نمی‌تواند سود ثابتی داشته باشد، چون رباست. ابزار نیز تنها امتیاز سوم را دارد؛ یعنی فقط می‌تواند اجرت ثابت داشته باشد.

برای اینکه از ضعف کارگر برای مجبور کردنش به دستمزد اندک، سوءاستفاده نشود، دین موضع سختگیرانه و قاطعی دارد و محرومیت کارگر از مزد خود را به طور بی‌نظیری حرام می‌داند. دین توافق کارگر با سرمایه‌گذار را به خودشان واگذار کرده است، تا با رعایت عدالت، زمینه‌ای برای انتخاب بهترین راهکارها و عادلانه‌ترین دستمزد فراهم شود.

ب) تکریم کارگر و قداست کار
1ـ پیامبران و ائمه از طبقه کارگر بودند. ابراهیم (ع) و موسی (ع) گوسفند می‌چراندند. عیسی (ع) نجار بود و محمد (ص) در کودکی چوپانی می‌کرد، سپس در مکه و شام و به عنوان کارگر تاجر بود. علی (ع) نیز کشاورز بود.
برخی همچون امام صادق (ع) به این مسأله می‌بالیدند.

2ـ در بسیاری از آموزه‌های دینی، اهتمام شایانی به کار و کارگر می‌بینیم و این آموزه‌ها در زمانی بوده که کار با مقام شخصیت‌ها در عرف آن زمان، متناسب نبوده است.
در روایات آمده است، وقتی کسی نزد رسول می‌آمد، از او می‌پرسید: «آیا حرفه‌ای داری؟» و اگر می‌گفت: «نه»، از او روی بر می‌گرداند. پیامبر دست کارگری را که پینه بسته بود، بوسه می‌زد و می‌گفت: «این دستی است که خداوند و رسول او دوستش می‌دارند.»

3ـ دین کار را عبادت می‌داند. در آثار دینی عبادت هفتاد جزء دارد و برترینش کار است. دین تأکید دارد که کشاورزی و درختکاری و تجارت و دیگر کارها، عبادتند و پاداش آنان نزد خداوند است.
به طور کل اسلام می‌کوشد تا همه زندگی مؤمن را عبادت و سجود و تسبیح و نماز کند. این مسأله از طریق درستی کار و درست انجام دادن آن و از طریق درستی نیت و بلندی آن است.
این قداست، برای تکریم کار و کوشش و برای کاستن سختی از کارگر است، زیرا کارگر با کار خود خداوند را عبادت می‌کند. همچنین انجام دادن کار، باعث می‌شود آدمی کار را درست انجام دهد، و در هنگام ضرر مادی احساس خسران نکند. این اصل نیروهای فرد را بسیج و تلاش‌های جماعت و همه افراد را هماهنگ می‌کند. همچنین، آغاز، پایان و امکانات را نزد همه یکسان می‌کند.

باعث می‌شود آدمی احساس کند که با همه هستی و همه موجودات هماهنگی تام دارد. موجوداتی که بنا بر تعبیر قرآن برای خدا سجده می‌کنند و حمد او را می‌گویند و برای او نماز می‌گزارند. پس کسی که کار می‌کند، همراه با کاروانی ابدی و ازلی، خدا را عبادت می‌کند. این احساس ژرف به او آرامش می‌دهد، مشوقش است، انگیزه‌اش را بالا می‌برد و امید او را بر می‌انگیزد.

در پایان، پرسشی را متوجه خود و «سازمان جوانان کارگر مسیحی» که من را دعوت کرده است، می‌کنم و آن این که چرا این سخنان و این ویژگی‌ها را امروز مطرح می‌کنید و پیش از این که صاحبان کار به کارگر ستم می‌کردند و بر او سخت می‌گرفتند و خونش را می‌مکیدند، چیزی نمی‌گفتید؟ حال که صبر کارگران لبریز شد، سپس آگاه شدند، حرکت کردند، حزب و سندیکا تشکیل دادند و بسیاری از حکومت‌ها را از آنِ خود کردند، پس از این، شروع به تشکیل سازمان‌های دینی کردید، در مراکز دینی سخنرانی کردید و از مواضع مثبت دین و سردمداران آن در برابر کارگران سخن گفتید؟!

در پاسخ باید بگویم که این مسأله به بحثی تمدنی و عمیق بازمی‌گردد. به صورت خلاصه، باید بگویم که در تمدن شرق به کارگران ظلمی نمی‌شد و جامعه را طبقه‌بندی نمی‌کرد. در این جوامع، کارگر دشمن کارفرما نبود و کارفرما هم از کارگر سوءاستفاده نمی‌کرد.
علت این بود که تمدن بر پایه ایدئولوژی معنوی و اخلاقی بنا شده بود. اندیشه‌های اخلاقی و معنوی روابط میان افراد و گروه‌ها را تنظیم می‌کرد. مثال در این باره بسیار است که یکی از آنها را می‌آورم. در تمدن شرقی ما به کارگر، کارآموز یا شاگرد گفته می‌شد، زیرا کارگر نزد کارفرما، حرفه و صنعتی می‌آموخت تا این آموزش مقدمه‌ای برای شریک شدن در آن حرفه و یا کار مستقل برای کارگر شود. پس کارگر به نوعی شاگرد صاحب کار بود.

اما هنگامی که تمدن غرب تنها بر ماده بنیان نهاده شد و مانع دخالت متافیزیک در زندگی و جامعه‌مان شد، مادی‌گرایی بی‌هیچ قید و شرطی سیطره یافت. از این زمان، صاحب کار، تنها هدف خود را افزایش ثروت، آن هم بدون هیچ شرط و اندازه‌ای دانست. از همین روی، بر کارگر فشار می‌آورد و حق او را به شیوه‌های گوناگون می‌گرفت تا سود بیشتری ببرد. این موضوع تا جایی ادامه پیدا کرد که کارفرما، تنها به اندازه زنده ماندن به کارگر مزد می‌داد و کارگر مانند حیوانی در خدمت کارفرما می‌ماند. به طور طبیعی، این وضعیت به انفجار انجامید و کارگر شورید و تجمع کرد و حق خود را گرفت و بر املاک دیگران سیطره یافت و این سرنوشت همه ابعاد تمدن مادی غرب و شرق است؛ بدون استثنا و نه تنها در موضوع کار و کارگر.

از همین روی، دین و دین‌شناسان در برابر مسائل تازه‌ای قرار گرفتند، که پیش از این در سرزمین خودشان وجود نداشت؛ بنابراین، برای این نوع مسائل باید چاره‌ای می‌اندیشیدند و نظر درست را می‌گفتند و از آن دفاع می‌کردند و ستم را از هر جایی که باشد، می‌کاستند. به این سازمان تبریک می‌گویم و امیدوارم فراگیر شود و با قدرت و هماهنگی در کارها و افکار ژرف به راه خود ادامه دهد.

والله من وراء القصد و هو ولی التوفیق.

  
نویسنده : مهدی بهروزی ; ساعت ۱:٤٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۱ اردیبهشت ،۱۳۸٧


گفتاری از امام موسی صدر درباره زینب(س) در آستانه اربعین

 

بسم الله الرحمن الرحیم، والحمدلله رب العالمین، و الصلوه و السلام علی سیدنا محمد و علی آله الطیبین الطاهرین.

 گذشت ایامی چند از واقعه کربلا، باعث فراموش کردن بزرگی مصیبت و عبرت آموزی از پی آمدهای آن نمی شود. واقعیت این است که تأثیر مصیبت پس از وقوع آن، بیشتر از احساس مصیبت، پیش از وقوعش است. افزون بر این معمولاً پی آمدهای ستیز و فداکاری پس از پایان نبرد آشکار می شود.

روز عاشورا امام حسین (ع) و مردان همراهش، حتی جوانان و پاره ای از خردسالان نیز کشته شدند. بنابر آنچه در کتب تاریخ آمده است، در خیمه ها و اهل بیت امام حسین تنها دو مرد زنده ماندند: شخص اول علی بن الحسین، امام زین العابدین، بود. او بیمار بود و گمان بردند که او در حال احتضار است، و عمر او دیری نمی پاید. او را رها کردند، و نیازی به کشتن او احساس نکردند، زیرا گمان کردند که او خود خواهد مرد.

جوان دیگری که به شکل شگفت انگیزی از مرگ نجات یافت، حسن مثنی، فرزند امام حسن بود. او به شدت جراحت دیده بود، و در میان کشته شده ها بر زمین افتاده بود، بی هیچ حرکتی یا نشانی از حیات.

پس از آنکه شعله های آتش نبرد فرو نشست، و خواستندکشته شده ها را به خاک بسپارند، او را زنده یافتند. درمانش کردند و بدین ترتیب او در چادر و میان اسرا ماند. در برخی کتب مقاتل رویدادهایی از او در مجلس ابن زیاد و یزید و همچنین در راه آمده است. اما غیر از این دو، همه کشته شدند، و نقش اصلی برای  به سرانجام رساندن رسالت امام حسین بر دوش حضرت زینب(س) باقی ماند، و او این وظیفه دشوار را به بهترین شکل ممکن به انجام رساند.

بی شک او به همه مصیبتهایی که در روز عاشورا امام حسین به چشم دید، دچار شد، و افزون بر آن او مصیبت از دست دادن امام حسین را نیز لمس کرد. اما در ورای این مصیبتها او وظایفی داشت.

نخستین آنها پاسداری از عزت امام حسین و نمایاندن او به عنوان مظهر قدرت است، نه اینکه آن را ناتوان، ترسو و ضعیف نشان دهد. چنانکه پیش از این گفته ام، امام حسین با فداکاریهای گوناگون یارانش، و با آماده ساختن زنها، خصوصاً حضرت زینب، برای رویارویی با این مصیبتها، زمینه را برای این مسأله فراهم کرد، تا در چهره آنان نشانی از ناتوانی و خواری نمایان نشود و فریاد و ناله و شیون نکنند. این گونه مسائل ابداً در کربلا نبود. امام حسین نیز در روز عاشورا بر این امر تأکید داشت. یعنی در روز عاشورا، یاران امام حسین برای مرگ پیش دستی می کردند. شاعر نیز چنین وصفشان می کند:

لبسوا القلوب علی الدروع کأنما          یتهافتون علی ذهاب الانفس

(قلبها را بر روی زره نهاده بودند،گویی برای مرگ از یکدیگر پیشی می گیرند)

آنها بر مرگ پیشی می گرفتند، گویی به برترین جاها و زیباترین آرزوها می رسند. خاندان حسین (ع) این گونه بر یکدیگر سبقت می گرفتند و هر کدام از آنها با اصرار و پافشاری می خواست در برابر دشمن، بدون توجه به مرگ و با شجاعت بایستد. این همه، هدفمند بوده است، تا در تاریخ روشن شود که راه راست و اثر ایمان و معنای عزت و بزرگی چیست. امام حسین(ع) شخصاً به این مسأله به خوبی توجه داشت: همچون ناتوان در صحنه ظاهر نمی شد. بر فرزندان نمی گریست، و برای کشته شدگان مویه نمی کرد. در برابر دشمنان و غمها و مصیبتها ناتوانی نشان نمی داد. سخن معروف درباره او را شنیده اید:«فوالله ما رأیت مکسوراً قط قد قتل ولده و اهل بیته، أربط جأشاً ولا أقوی جناناً من الحسین» (به خدا سوگند هرگز شکست خورده ای را ندیدم که فرزندان و خاندانش کشته شده باشند، و مصمم تر و استوارتر از حسین باشد)در این عبارت آنچه نمایان است اراده، استواری، روشنایی در چهره و صلابت در موضع است. پس از همه این مصیبتها باز هم همان موضع را، به روشنی نزد بانوان در همه شرایط این ایام و مصیبت ها، می بینیم؛ یعنی موضع قدرت و بی توجهی و بی اهمیتی به مرگ، جراحت و تشنگی و دشمن.

آنچه پس از دفن اجساد سپاه عمر سعد رویداد برای ما بسنده است. لشکریان عمر سعد، اجساد ناپاک سپاه خودشان را دفن کردند، و اجساد امام حسین(ع) و خاندانش و یارانش بر زمین ماندند. هنگامی که بر آن شدند از کربلا به کوفه بروند، خاندان امام حسین، زنان و مادران و خواهران را از کنار قتلگاه و کشته شدگان گذارندند. یعنی کوشیدند تا آنچه در نبرد برای کشته شدگان اتفاق افتاده بود، آشکار سازند. چرا این کار را کردند؟ برای اینکه آنچه را امام حسین(ع) بدان می اندیشید، بی ثمر سازند. امام حسین می خواست در زندگی و پس از مرگش نیز با قدرت ظاهر شود، اما آنها می خواستند که حسین را پیش و پس از مرگش ناتوان نشان دهند. می خواستند زنان را در برابر اجساد بیاورند، تا آنها بگریند، غمزده شوند، ناله کنند، و عجز و ضعف در آنها ظاهر گردد.

این صحنه دلهره آور را تصور کنید. زنان و فرزندان را در برابر اجساد آورده اند، هر یک از زنان برادر، همسر یا فرزندی در میان کشته شدگان دارد، اما گریه نمی کند. آنها وظیفه داشتند که از زینب پیروی کنند. حضرت زینب سرور آنها بود، پس در همه امور از او پیروی می کردند.

پشت سر حضرت زینب می رفتند. حضرت زینب، در جلوی آنها به جسد پاره پاره امام حسین(ع) رسید، جسدی که حتی یک عضو سالم در آن دیده نمی شد. اما با این حال جسد پوشده از تیر و شمشیر و نیزه و سنگ بود، آنچنان که چیزی از آن پیدا نبود. نیازی نیست تاریخ این حوادث روشن را به ما بگوید. زینب آمد و نزدیک حسین ایستاد و سنگها و نیزه ها و شمشیرها را کنار زد و با دو دستش جسد امام حسین را بلند کرد و گفت: «اللهم تقبل منا هذا القربانی.»(خداوندا این قربانی را از ما بپذیر)

این قهرمانی را تصور کنید. حسین برای زینب(س) همه چیز است. بزرگان، قهرمانان و کوهها در برابر این صحنه ناتوانند، اما زینب ابداً چنین نیست: «اللهم تقبل منا هذا القربان.» (خداوندا این قربانی را از ما بپذیر)

با این سخن، حضرت زینب اعلام داشت که این کار به اراده و خواست خودمان بوده است، نه اینکه بر ما تحمیل شده باشد. هیچ کس نگفت بیایید و کشته شوید. هیچ کس نگفت که برخیزید و هیچکس از ما این کار را نخواست. ما با آزادی کامل آمدیم و آن را برگزیدیم. آنچه بدست آوردیم، نتیجه خواست و اراده خودمان است. ما حسین را برای دین خدا قربانی کردیم و از خدا می خواهیم که این قربانی را از ما بپذیرد، و چیزهای دیگر، اصلاً مهم نیست. چنانکه در مجلس ابن زیاد وقتی از او می پرسد چگونه یافتی آنچه را خداوند با برادرت کرد؟ گفت: «والله ما رأیت الا جمیلا، هؤلاء رجال کتب الله علیهم القتل فبرزوا إلی مضاجعهم»(به خدا سوگند،جز زیبایی چیزی ندیدم. آنان مردانی بودند که خداوند مرگ را برایشان مقدر کرده بود و به سوی آرامگاهشان رفتند). بی شک پس از  این موضع حضرت زینب در برابر شهادت سرور کشته شدگان و سید شهدا دیگر زنان تکلیف خود را در برابر شهداشان، دانستند. چرا که هنگامه ناله وشیون و اظهار ناتوانی نبود، بلکه زمان قدرت و صلابت بود و باید به جهانیان اعلام می شد ما بدینجا آمدیم و می دانستیم چه رخ خواهد داد. با آسودگی آن را اراده کردیم و به سوی آن گام برداشتیم و تلاش کردیم و از خداوند می خواهیم که آن را از ما بپذیرد. و اگر کارزار، بیش از این فداکاری می خواهد، ما آماده ایم. بنابراین نقش حضرت زینب، این است که رسالت امام حسین و حضور عزتمندانه و شرافتمندانه اش در نبرد را، تمام سازد.

من به آنچه از ناتوانیها و شیونها و ناله های امام حسین یا زنان و یا خاندان امام حسین(ع) نقل و خوانده می شود، اعتقادی ندارم. به هیچ عنوان به این مسائل اعتقاد ندارم. امیدورام این مسائل مطرح نشود، چرا که این مسایل منحرف کردن حرکت امام حسین و مأموریت او است. هرگز نشانی از نشانه های سستی در حسین پدیدار نشد، نه بر او و نه بر یاران و زنانش. این رسالت بزرگی بود که حسین آن را به انجام رساند. و کاری بود که حضرت زینب نیز در میان زنان انجام داد. و سپس، حضرت زینب، نقش مهم دیگری نیز به عهده گرفت و آن چیرگی بر توطئه بنی امیه بود. آنها می خواستند امام حسین را بکشند، بی آنکه کسی خبردار شود.

پس از آنکه مسلم بن عقیل به قتل رسید و کوفیان به عهدشان خیانت کردند و بیعت را شکستند، به سپاه ابن زیاد پیوستند. بنابراین کوفه محل دوستداران حسین نبود، بلکه صحنه ای برای دشمنانش بود. چرا حسین را آزاد نگذاشتند تا وارد کوفه شود؟ دلیل این کار چه بود؟

برای اینکه حسین بیرون از کوفه کشته شود، حر را با سپاهی فرستادند تا در وسط صحرا جلودار حسین شود. سپس او را از کوفه و همه مراکز مهم مسلمین دور کردند، تا کشته شود و کسی آگاه نشود. این نقشه آنان بود و برای همین بود که همه مردان را کشتند. درباره امام سجاد گفتند: «اقتلوا هذا ولا تبقوا من اهل هذا البیت باقیه»(او را بکشید و کسی را از این بیت زنده نگذارید.)

تلاش آنها بر این بود، می گفتند در صحرا توفانها می آید، شنها را با خود می برد، و اجساد را می پوشاند، و هیچ کس خبردار نخواهد شد. سپس امور را برای مردم وارونه جلوه می دهند و می گویند: «خوارج را کشتیم». رفتار خوارج بدترین اثر را بر مردم  گذاشته بود، چرا که مردم خوارج را وسیله ای برای هرج و مرج و پاره پاره کردن امت و فتنه انگیزی میان مردم می دانستند. از همین رو ممکن نیست کسی خوارج را دوست بدارد. وقتی گفته شود، خوارج، گویی همه چیز پایان یافته. این حرف وسیله ای برای تبلیغات و پنهان سازی و دور ساختن نبرد از مراکز اسلامی بود.اینها مسائلی اساسی است برای پنهان کردن قتل حسین و پایان دادن و خلاص شدن از همه چیز. اما چه کسی این توطئه را خنثی کرد؟ زینب، سلام الله علیها. زیرا پس از نبرد، آن را برای مردم و در مراکز اسلامی بازگو کرد؛ در کوفه، در راه، در شام و در همه جا. چگونه توانست این مأموریت را انجام دهد. کوفه علی را می شناسد. کوفه صدا علی را می شناسد. کوفیان آمدند تا خوارج و اسرا را تماشا کنند. ناگهان صدای بلند علی را شنیدند. از شهادت امام بیش از بیست سال نگذشته، و بسیاری از مردم علی را می شناسند و هنوز او را، روز و شب، در خانه هاشان یاد می کنند. امام را می شناسند، صدای او را شنیدند و با صدا انس پیدا کردند و دانستند که صدای علی از همین صداست. این صدا از کجاست؟

گفتند از زنی که می گویند «خارجی» است. و زمانیکه از او خواستند تا سخن بگوید، دیدند که با راویان مقاتل با زبان علی سخن می گوید.

در این لحظه بود که دریافتند کسانی که آنها را کشتند، همان فرزندانشان هستند؛ آنها را فرستاده بودند تا پیروز شوند و دین خدا را یاری رسانند. آنها رفتند و فرزند دختر رسول خدا و خاندانش را کشتند. آنها بر اثر کارزار همسران و برادارن و فرزندان خودشان کشته شدند. در این هنگام ناله ها و گریه ها را آغاز کردند. حضرت زینب(س) برای آنها سخن گفت؛ نفس ها در سینه حبس شد و سکوت همه جا را فراگرفت، حتی زنگ چارپایان نیز از حرکت افتاد. مردم شیون و زاری آغاز کردند. پس از این، در آن خطبه معروف صحنه ماجرا را برای آنها به تصویر کشید.

نتیجه آن شد که تا زنیب وارد کوفه شد و یک یا دو روز در آنجا ماند، کار انجام گرفته برای همه کوفیان روشن شد؛ قضیه کشتن حسین و آنچه رویداده بود و چگونگی آن و جزئیات تجاوزها و همه چیز. زینب بدینسان از شهری به شهر دیگر می رفت.

چرا از شهری به شهر دیگر می رفت؟ شما می دانید که در گذشته کاروان نمی توانست زمان زیادی در بیابان به مسیرش ادامه دهد. زیرا اسبان و قاطران و امکانات حمل و نقل توانایی نداشتند که مثلاً پانصد کیلومتر در بیابان بروند. از همین رو ناچار بودند که از راههایی بروند که از شهرها و روستاها می گذشتند. بنابراین اسرا را از راهی که در آن ساکنانی بودند، گذراندند. یعنی از شهری به شهری و از روستایی به روستایی، و آنها را مستقیماً از نجف به شام نبردند.

در هر شهری که وارد می شدند، همان قصه تکرار می شود: زینب سخن می گوید و مردم جمع می شوند و از او می پرسند: چه اتفاقی افتاد؟ تو کیستی؟

این کار تا شام ادامه یافت. در شام نیز همان اتفاق افتاد. با اولین خطبه ای که زینب در قصر یزید گفت، همه چیز روشن شد، تا جائی که همسر یزید با پیراهنش خود را پوشاند و از قصر بیرون رفت و پافشاری کرد تا زینب و خاندان حسین وارد قصر شوند. جنبش از خانه یزید آغاز شد. چه کند؟ آیا می تواند همه را بکشد؟

هر کجا که این بانو می رود، مردم به جنبش می افتند و آنچه رخ داده بر مردم آشکار می شود. در اندک زمانی، همه جهان اسلام و همه امت از ماجرا آگاه شدند. و پس از این بود که امت دانست که خودش مسئول است و مقصر. باید گناهش را جبران کند و از آن توبه. بنابراین، نخستین وظیفه حضرت زینب، پاسداری از شرافت و عزت پس از شهادت امام حسین است، و پس از آن به سرانجام رساندن رسالت امام حسین (ع)، و رساندن خبر مصیبتها و رخدادها به قلب جهان اسلام. در حالیکه بنی امیه می کوشیدند آنها را در بیابان دفن کنند.

پس از مصیبت امام حسین (ع) و پایان رسالتش، نقش قهرمانانه حضرت زینب در برابر ماست. ما به این زن احترام می گذاریم و او را بزرگ می داریم، زنی که کاری را صورت داد، که مردان و قهرمانان بزرگ از انجام آن ناتوانند. علاوه بر اینها یک تجربه شکوهمند و تابناک، و واقعه ای عبرت آموز در برابر ماست و در می یابیم همانگونه که مرد می تواند حسین باشد، زن مسلمان نیز می تواند زینب باشد. اگر امام حسین نمونه ایست برای قهرمانان و کمالیست برای مردان، زینب نیز نمونه ایست برای زنان. آن چنانکه مرد مسلمان می تواند قهرمان و مجاهد باشد، زن مسلمان نیز می تواند قهرمان و مجاهد باشد. آنان هر دو نیاز به ایمان و ایستادگی و احساس قرب به خدا دارند، تا نترسند و اندوه نداشته باشند: «ألا إن اولیاء الله لاخوف علیهم و لا هم یحزنون».(62:10)(آگاه باشید که بر دوستان خدا بیمی نیست و غمگین نمی شوند)

این واقعه در برابر ماست و ما به سخنی از سخنان امام حسین، هنگامی که از مکه خارج شد، توجه می کنیم: «لم اخرج اشراً و لا بطراً و لاظالماً و لا مفسداً، ارید الاصلاح فی امه جدی ما استطعت، ارید لامر بالمعروف و النهی عن المنکر» (به خدا سوگند از روی سرمستی، طغیانگری، ظلم و فساد قیام نکردم. اصلاح در امت جدم راهر اندازه که در توانم باشد، خواستارم. می‌خواهم امر به معروف و نهی از منکر کنم )

رسالت حسین و هدف حسین و شهادت حسین در این سخن خلاصه می شود. در اینجا این پرسش مطرح می شود که آیا امت جد حسین، فقط در عصر امام حسین بودند، آن امت پایان یافتند یا هنوز هستند؟ آیا امر به معروف و نهی از منکر و اصلاح مردم مخصوص ایام امام حسین بود و پایان یافت، یا اینکه ما نیز از آن امت هستیم؟ ما نیز به اصلاح نیازمندیم، و  به امر به معروف و نهی از منکر. طبیعتاً این کار همیشگی است. پس ما هنوز در شرایط مناسب برای تحقق اهداف امام حسین هستیم. به سخن دیگر امام حسین در زمان خودش کشته شد تا ما را امروز، اصلاح، امر به معروف، و نهی از منکر کند.

پس در زمانه ما و بنا بر تجزیه و تحلیل خود او، اگر منکر ترک شود، و به معروف عمل، و جامعه اصلاح، امام حسین به هدفش از شهادت رسیده است. و امروز هر اندازه که معروف ترک شود و به منکر عمل، و میان مردم فساد اشاعه یابد، بدین معناست که در این برهه از زمان و این نسل از امت، خون امام حسین را به هدر داده است. آیا می شنوی؟ ای کسی که برای امام حسین اندوهگین هستی و بر امام حسین گریه می کنی، امروز هر چه فساد بیشتر شود و اصلاح جامعه کمتر، کمکی است برای به نابودی کشاندن اهداف امام حسین. اهدافی که امام حسین برای آنها کشته شد.

پس امروز و در این شرایط بزرگداشت شعایر و گوش فرا دادن به گریه، تنها وظیفه ما نیست، بلکه آنچه بر ما واجب است، یاری رساندن به امام حسین در اهدافش است، او خود به این اهداف تصریح کرده است: «إننی ما خرجت أشرا ولابطراً» این کار برای پیروزی بر کسی یا برای کسی نبود، تا بگوییم تمام شد و ما راحت شدیم.

هرگز چنین نیست، بلکه رسالتی را که امام حسین آن روز هدف قرار داد، امروز نیز برجاست؛ زیرا که امت بر جاست.

پس ما بجای آنکه امروز بگوییم و آرزو کنیم که «یالیتنا کنا معک فنفوز فوزاً عظیماً»(کاش با تو بودیم تا به سعادتی بزرگ نائل می شدیم) می توانیم او را یاری کنیم و او را در برابر دشمنش قدرتمندتر، و اهدافش را محقق سازیم. این کار شدنی است و در برابر ماست.

حالا خود دانید ای مؤمنان، توجه به خود کنید که نبرد برپاست. به اعمال و رفتار خودتان و فرزندانتان و زندگیتان و زنانتان و واجباتتان و محرماتتان توجه کنید و هوشیار باشید، و هر آنچه خود می خواهید، برگزینید.

الله سبحانه و تعالی یهدینا سواءالسبیل و غفر الله لنا و لکم و السلام علیکم.

منبع: سایت امام موسی صدر (حفظه الله)

  
نویسنده : مهدی بهروزی ; ساعت ۱۱:۳٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٧ اسفند ،۱۳۸٦
تگ ها :


هفت بتي كه پيامبر به جنگ آنها رفت

مقاله منتشر نشده ای از امام موسی صدر

هفت بتي كه پيامبر به جنگ آنها رفت

۴۵  سال پيش مجله لبنانی النهج مورخ چهاردهم سپتامبر 1960 (23 شهريور 1339) مقاله ای از امام موسي صدر به مناسبت ميلاد رسول اكرم منتشر کرد. از آن جا که این مطلب حاوی نکات بدیع و تازه ای می باشد به فارسی برگردانده شده و تقدیم می شود. این ایام مبارک فرصت مناسبی برای درج آن در سایت می باشد.

ذهن آدمی از سپيده دم آفرينش، همواره در پي شناخت بوده است. از همين رو در طي هزاران سال در خود وپيرامون خود، به كشف ناشناخته‌ها پرداخت و با تلاشي جانكاه در پي حقيقت گشت. آنچه بيش از همه آدمي را به تكاپو وا مي‌داشت و او را به انديشيدن بر مي‌انگيخت، ترس او بر سرنوشت خويش بود. زيرا كه خود را در جهاني پر سطوت، كه از زمين وآسمان بر او دشمناني بزرگ را چيره مي‌كرد، ناتوان مي‌ديد، وياراي برابري با آنها را نداشت. امنيت وثبات دو انگيزه ژرف ودو هدف دور دست او، در پس نگاههاي خيره وترسان او در معماي طبيعت، بودند. براي تحقق امنيت وآسايش تنها دو راه پيش رو داشت:
1- چيرگي بر طبيعت
2- سازش با طبيعت از هر راه ممكني.
چون در آن دوران از تحقق امر نخست فرو مانده بود، به اكراه، به كوشش براي تحقق امر دوم تن داد. از اين رو به بندگی اوهامی گوناگون پرداخت که خود آن‌ها را خلق کرده بود. این امر در قرآن کریم و همچنین در تاريخ اديان وعقايد به وضوح دیده می‌شود .
جهل كه در آن هنگام دليل موجهي بود، در روزگاران دير پاي دوره بت پرستي، مايه دوري انسان از جايگاه والايش بود. مقصود ما از بت پرستي، مفهومي اعم از نظام شرك آلود است. آنچه ميان ساخته دست آدمي وموجودات معبود او، همچون اجرام آسماني، درختان وحيوانات، مشترك است، همان وهم بر ساخته در اين نمادهاست، كه آدميان به شيوه فريبكارانه وبراي مجاب كردن عقل، در برابر آن اوهام فروتني ورزيدند. چنانكه ما كودكان را با سرگرمي ساكت مي‌كنيم، آدمي نيز عقل خويش را اينگونه خاموش ساخت.
در آن مرحله طولاني ودشوار، آدمي بنا به غريزه ترس در برابر كائنات وطبيعت همچون خورشيد وماه سر تسلیم فرود آورد و به اميد كسب روزي، در برابر حيوانات ودرختان كمر خم كرد. پس از آن در برابر ساخته هايي كه خيالش آنان را جسميت بخشيده بود ونمادي از خدايانش بودند، تعظيم كرد. او اين خدايان را در معبدهايي نزديك خويش ساخت، تا هر گاه از چيزي مي‌ترسيد يا چيزي مي‌خواست، به آنها پناه برد.
اين بت‌ها انسان را از علم آموزي ودريافت حقايق باز داشتند. چرا كه به نظر او قدسيت اين بت‌ها مانع انديشيدن در ماهيت وكنه آنها مي‌شد. آدمي به جاي تحليل وعلت يابي رخدادها، به این بسنده مي‌كرد كه حوادث بنابر اراده‌هاي عُلوي جريان دارد. اگر احترام آنها بر او واجب است به ناچار جایگاه او كمتر از آن است كه راز آنها را دريابد.
بنابراين در خود اين جرأت را نمي ديد كه از زير سلطه طبقه اي از مردم، كه اعتقاد داشت قداست خدايان را دارند، به در آيد، او اعتقاد داشت كه سرنوشت جهان، ثابت ودگرگون ناپذيرند. نظامهاي مقدس است كه مشكلات را آفريده وبا مقدراتش بازي مي‌كند، وچون چيزي نداشت كه با او برابري كند، از روي درماندگي وبه سبب رنجي كه از او مي‌برد، نزديكش شد. اين نظام شرك آلود در خدمت بت هايي از بشريت بود، مانند طبقات بزرگان واشراف و شاهان وثروتمندان. افزون بر اين انسان هر خرافه اي را باور داشت. اين خرافه‌ها را بر فلسفه سستي كه با ظواهر طبيعت پيوند داشت، بنا مي‌كرد. اگر قمر در برج عقرب بود، آن را شوم مي‌پنداشت ودست از حركت وكار مي‌كشيد؛ مي‌ترسيد به شري از سوي خدا وند دچار شود، زيرا كه در آن زمان مزاج خداوند نعوذبالله مضطرب ودر معرض بحرانهاي عصبي بود.
نيز بت هايي از عادت وسنت را مي‌پرستيد. اين سنت وعادت سنگين ترين غل وزنجير بر دست و پای آدمي وپر اثرترين عامل در جمود و واپس ماندگي او بودند. ذات او مظهر بزرگترين بت‌ها بود، وچه بسا همچنان نيز باشد. آن ذات را مي‌پرستيد وهيچ چيز را نمي ديد، مگر از ديده آن. حق آن بود كه «ذات» حق مي‌دانست، هر چند باطل باشد. وباطل همان بود كه ذات مي‌گفت اگر چه بر حق باشد.
انسان در فراز وفرودهاي تاريخ چنين بود وبدين گونه اجتماعش شكل گرفت. يكي از فضايل انسان- در آن دوران نيز انسان فضايلي داشت- اين بود كه به تجاربش آگاه بود واز نتايج آنها سود مي‌برد. ورفته رفته بنا بر قوانين مسلم پيشرفت كرد، قوانين كه ما آنها را الهي مي‌دانيم وديگران آن را مادي مي‌خوانند. وقتي فلسفه به صورت قوام يافته وپخته ظهور يافت، فلاسفه نداي آزادي انسان را از زنجيرهايش سر دادند، ومردم را به شكستن بت‌هاي گوناگونشان فرا خواندند. اما واپس گرايان وسوداگران عقيده انگ الحاد وكفر بر آنان زدند، ودعوتشان را با منزوي كردنشان از مردم نا كار آمد كردند. وآنچه به منزوي شدن فلاسفه كمك كرد اين بود كه آنان عقل را مخاطب مي‌ساختند نه دل را، همچنان که حتی امروز كمتر كسي از مردم تحت تأثير اين زبان قرار مي‌گيرد وبه آن پاسخ مي‌گويد.
از اين رو ديگر براي پيشرفت اجتماعي وبه كمال رساندن آن، چاره اي جز دخالت خداي سبحان نبود.
كار رسولان در اثر بخشي، به كلي، با فلاسفه متفاوت است.چرا كه پيامبران عقل آدمي را در چارچوب وجدانشان مخاطب مي‌ساختند. ودين چنانكه متخصصين، آن را با الهام از پيامبر، اين گونه تعريف كرده اند:«فطرتي است كه انسان را به خالقش پيوند مي‌دهد» . و دعوت الهي از اين فطرت آغاز شد. اين بينش، بزرگترين عامل توفيق انبيا در رسالتِ بر حقشان بود. ارتباط غريزي ميان آدمي وخدايش، رسالت انبيا را آسان مي‌ساخت. اما در رسالت فلاسفه سودي نداشت.
در حاليكه فيلسوفان خود را تنها وآسيب پذير مي‌ديدند، پيامبران در ژرفاي احساسات مقدس و اصيل آدميان جاي داشتند. هرگاه مردم براي حفظ سنت يا امري موروثي با آنان به جفا رفتار مي‌كردند، دعوت از دريچهايمان به خدا، به درون آنها راه مي‌يافت.
رسالت همه انبيا يكي است، واختلافشان، تنها به ادوار زندگي بسته است؛ ادوار زندگي با توجه به «تكامل وتكوين». جوهر انقلاب پيامبران بر ضد بت پرستي به هر شكلي كه باشد، در مراحل و ادوار مختلف تفاوتي نمي كند. زيرا كه آنان رهبراني رهايي بخشند؛ به دقيقترين معاني اي كه ما امروز از اين دو واژه "رهبر و رهايي بخش" در مي‌يابيم. گزاف نيست اگر بگوييم حضرت محمد(ص) بزرگترين پيامبر است وانقلاب او بزرگترين انقلاب. اين بيان واقعي اين انقلاب است ونتايج اين انقلاب وتاريخ، اين را ثابت كرده است.
در اين گفتار بر آنيم كه عظمت پيامبر را با پاره اي كارهاي قهرمانانه اش براي آزاد ساختن بشر از بندها وبت‌ها به سوي جهان بهتر، بر شمريم.
يكم: پيامبر در جهاني كه فرقه‌ها و گرايش‌هاي متفاوتي در آن بودند، دعوت خود را بر توحيد بنيان نهاد. براي دنيا خداياني بي خرد ساخته بودند. اين خدايان منجلاب‌هاي تفرقه، رسوايي و ناداني بودند.پيامبر اسلام در دعوت رهايي بخش خود با سختي هايي رو به رو شد كه خود ـ در حالي كه او فداكار و شكيبا بود ـ چنين مي‌گويد: «هيچ پيامبري آنچنان كه من آزار ديدم، آزرده نشد»1.
او با رد شرك و زشت شمردن بت پرستي، دعوتش را براي ژرفا بخشيدن به اين اصلِ جامعِ رسالتش (يعني توحيد)، آغازيد. تا اينكه در «يوم الفتح» پيروزي درخشانش را به اوج رساند. وعلي جوانمرد اسلام را بر شانه‌هايش بلند كرد. خداوند با اين پيروزي او را برتري بخشيد. در آن روز علي(ع) دستان خود را زير بزرگترين بت، هبلِ يك چشمِ وصله دار برد و آن را از ريشه بركند. ديگر بت‌هاي كوچك را نيز بركند تا با نابودي آن‌ها نظام شرك را از ميان برد.
پيامبر در نبرد با شرك به از ميان رفتن ظواهر بسنده نكرد. بلكه در سنگرگاه‌هاي آن يعني جان‌ها و دل‌ها به مبارزه با آن پرداخت. وجان‌ها ودل‌ها را از نگرانيها و وسوسه‌ها پاك كرد. پيامبر مي‌فرمايد: «شرك پنهان‌تر است از جنبش مورچه‌اي سياه، بر تخته سنگي، در شبي تيره» . چه انگيزه‌اي نيرومندتر از حس خطر از پيروي شرك و مقابله با اثرش در راه‌هاي تاريك و لانه‌هاي پنهانش است؟ و چه نيرويي بهتر از اين احساس، با خطر كمين گرفته در درون سينه‌ها و آرام جان‌ها مقابله مي‌كند؟
سال نهم هجري پيامبر، هيئتي متشكل از علي(ع) و ابي بكر را با آياتي از سوره برائت روانه يمن كرد. حضرت علي از جانب پيامبر نبردي بر ضد الحاد را در دربار اعلام كرد. نبردي كه در آن سستي و نرمش راه نداشت . خورشيد و ماه را از عرش الهي تا بندگاني براي خدا پايين آوردند. او گفت خورشيد و ماه و ديگر موجودات تحت فرمان خداوند هستند.و هرگاه خداوند براي آنها خير و نفعي بخواهد،خير و نفعي بيشتر به انسان مي‌رسد.
پيامبر در دعوت خود، در برابر فريب‌ها و تهديدها، نه سستي ورزيد و نه نرمش به خرج داد. در برابر آنها قد برافراشت و گفت: «به خدا سوگند اگر خورشيد را در دست راستم و ماه را در دست چپم بگذارند، تا از رسالتم دست بردارم، چنين نمي‌كنم مگر مرگم فرا رسد».
آنچه طبري و ابن حجر به نام افسانه «غرانيق» نقل كرده‌اند، بسيار شگفت انگيز است. براي بي‌‌پايگي اين روايت كافي است آن را با رسالت و سيره پيامبر بسنجيم. آن‌ها نقل كرده‌اند: در سال پنجم هجري ستم‌ها بر مسلمين گران آمد. سرانجام پيامبر به گروهي دستور داد به حبشه هجرت كنند. پيامبر آرزو داشت كه آيه‌اي بر او نازل شود و به او اجازه دهد تا با ستمگران و بت‌هاي آنها خوش رفتاري كند. پس سوره نجم نازل شد. پيامبر آن را براي مردم خواند. وقتي به اين دو آيه رسيد: «افرأيتم اللات والعزي، و مناه الثالثه الاخري» (آنها غرانيق بلندمرتبه هستند واز آنها اميد شفاعت مي‌رود) به او الهام، و بر زبانش جاري شد: «تلك الغرانيق العلي،و منهن الشفاعه ترتجي». مشركين شادمان شدند، چه مشاهده كردند پيامبر به خدايانشان احترام مي‌گذارد، و در كارها آنها را شريك خداوند مي‌داند. آن‌ها روايت كرده‌اند پس از وحي و شب هنگام كه پيامبر تنها ماند، پشيمان شد، افسوس خورد و ناپسند شمرد آنچه بر زبانش جاري شده بود.و مساله را دوباره به حال نخستينش برگرداند.
اما پاسخي كوتاه به اين افسانه:
1ـ در سند اين روايت كسي هم چون محمد بن كعب هست، كه در هنگام نزول سوره نجم متولد نشده بود. او دو سال پيش از وفات پيامبر به دنيا آمد. همچنين در ميان راويان كسي وجود دارد كه به حبشه مهاجرت كرده بود. محمد بن قيس از آن جمله است . حتي يك راوي هم نديديم كه در زمان اين رويداد حاضر بوده باشد.
2ـ بخاري و درامي و ديگر محدثين و سيره نويسان، سجده‌هاي پيامبر در سوره نجم را گفته‌اند، امّا به افسانه غرانيق اشاره‌اي نكرده‌اند.
3ـ قاضي عياض تصريح كرده است كه داستان غرانيق ساخته زنادقه است، و فقها و گروهي از محدثين نظر او را پذيرفته‌اند.
4ـ حتي با چشم پوشي از آنچه گفته شد، قرآن خود بطلان داستان را ثابت مي‌كند. آيات سوره نجم آشكارا لات و غزي و منات را به ريشخند مي‌گيرد! در آيات آمده است: «ان هي الا اسماء سميتموها أنتم و اباءكم ما انزل الله بها من سلطان ان يتبعون إلا الظن و ما تهوي الانفس و لقد جاء هم من ربهم الهدي»  [اينها چيزي نيستند جز نامهايي كه خود وپدرانتان به آنها داده ايد. وخداوند هيچ دليلي بر آنها نفرستاده است. تنها از پي گمان وهواي نفس خويش مي‌روند وحال آنكه از جانب خدا راهنماييشان كرده اند]  اين آيه چگونه با اين افسانه جمع شدني است. در آغاز سوره خداوند مي‌فرمايد: «والنجم اذا هوي• ما ضل صاحبكم و ما غوي • و ما ينطق عن الهوي• ان هو الا وحي يوحي• علمه شديد القوي»  [قلسم به آن ستاره چون پنهان شد، كه يار شما نه گمراه شد ونه به راه كج رفته است وسخن از روي هوي نمي گويد. نيست اين سخن جز آنچه بدو وحي مي‌شود. او را آن فرشته بس نيرومند تعليم داده است.]
دوم: مردم را از يك الوهيت خيالي رهاند. براي نخستين بار در تاريخ، انديشه را به نيكوترين شكل آزاد، و از ويرانه بت‌ها راهي به دیار علم باز كرد. ديگر درياها، كوه‌ها و ستارگان حريم‌هايي بودند كه فكر فقط با زنجيرهاي سنگيني از قداست مي‌توانست به آنها نزديك شود پيامبر مسلمين را به فراگيري علم خواند، تا آن را براي خير آدمي به كار گيرند. آن‌ها را به باز نمودن قفل‌هاي طبيعت، به ياري تأمل و تجربه فرا خواند.دستور داد تا علم بياموزند «حتي اگر در چين باشد». دستور داد تا «از گهواره تا گور» پايداري پيشه سازند و تلاش كنند. پيامبر راه را بر شيادي و خرافه سازي بست، و اجازه نداد تا ساده انديشان عقايد مبهم را در پوششي از تقدس و ترس بپذيرند.چنانكه در اروپا وضع چنان بود. در قرون وسطا شديدترين تنبيهات را به دانشمندان‌ وآزادي‌خواهان چشاندند. حكايت گاليله و كو پرنيك و دكارت و صدها نفر ديگر هنوز از ذهن‌ها پاك نشده است.
سوم: پيامبر براي برپايي يك جهان واحد و اجتماعي برتر، همه قيدها را در يك فراگيري بي‌سابقه و بي همتا در هم شكست.
نخست اعلام كرد: نظام فاسد اثر مستقيمِ رفتار و سلوك آدمي است. اگر انسان نظام برتري بخواهد، چنين چيزي به دست خواهد آمد. گفت: «ان الله لا يغير ما بقوم حتي يغيروا ما بانفسهم»  [در حقيقت، خدا حال قومي را تغيير نمي دهد تا آنان حال خود را تغيير دهند.] همچنين گفت: «ظهر الفساد في البر و البحر بما كسبت ايدي الناس ليذيقهم بعض الذي عملوا لعلهم يرجعون»  [به سبب آنچه دست‌هاي مردم فراهم آورده، فساد در خشكي و دريا نمودار شده است، تا [سزاي] بعضي از آنچه را كه كرده اند به آنان بچشاند، باشد كه بازگردند.]
ثانياً: تصريح كرد هر جا كه بوي ظلم استشمام مي‌شود، بايد بر ضد آن انقلاب كرد. و نیز انسان را به مقابله با طاغوتيان و ستمگران فرا خواند. وفرمود:[به ستمكاران ميل نكيند، كه آتش بسوزاندتان. شما را جز خدا، هيچ دوستي نيست وكسي ياريتان نكند.]
ثالثاً: برابري در حقوق و واجبات را وضع كرد. پس ميان آدميان فرقي نيست مگر در علم و عمل و تقوا. سلسله مراتب آدميان نژاد وثروت،  جايگاه واعتباري ندارد. پادشاهان و رهبران همچون ديگران «در برابر خدا بر چيزي توانا نيستند». «قل اللهم ملك الملك تؤتي الملك من تشاء وتنزع الملك ممن تشاء و تعز من تشاء و تذل من تشاء»  [بگو:«بار خدايا، تويي كه فرمانروايي؛ هر آن كس را كه خواهي، فرمانروايي بخشي؛ و از هركه خواهي، فرمانروايي را بازستاني؛ و هركه را خواهي عزت بخشي؛ و هر كه را خواهي، خوار گرداني.»]
معري (رحمه الله عليه )مي‌گويد:
كرّهني إلي الرؤسا، كوني   و اياهم لخالقنا عبيدا
نيكوست اشاره‌اي كنيم به تأكيد بر ثروتمندان براي نابودي بت ثروت. چرا كه شيفتگان بندگي ثروت آرزو داشتند كه وحي بر قارون عرب، وليد بن مغيره، يا دوستش، عمره بن مسعود ثقفي، نازل شود.قرآن مي‌گويد: «و قالوا لولا نزل هذا القرءان علي رجل من القريتين عظيم• اهم يقسمون رحمه ربك نحن قسمنا بينهم معيشتهم»  [و گفتند:چرا اين قرآن بر مردي بزرگ از[آن] دو شهر فرود نيامده است؟• آيا آنند كه رحمت پروردگارت را تقسيم مي‌كنند؟ ما[وسايل]معاش آنان را در زندگي دنيا ميانشان تقسيم كرده ايم]
چهارم: پيامبر مصرانه با خدايان شرك چه از سنگ و چه از نوع بشر تحدي مي‌كند، هستي و بي پايگي آنان را مي‌نماياند و در انداختن ارزش و اعتبار آن‌ها، پيروز مي‌شود. «يا ايها الناس ضرب لكم مثل فاستمعوا له وان الذين تدعون من دون الله لن يخلقوا ذبابا و ان يسلبهم الذباب شيئا لا يستنقذوه منه ضعف الطالب و المطلوب »  [اي مردم، مثلي زده شد. پس بدان گوش فرا دهيد: كساني را كه جز خدا مي‌خوانيد هرگز[حتي]مگسي نمي آفرينند،هر چند براي آفريدن آن اجتماع كنند، و اگر آن مگس چيزي از آنان بربايد نمي توانند آن را باز پس گيرند. طالب و مطلوب هر دو ناتوانند.]
چه بسا قصه يك عرب باديه نشين پر معناترين چيزي باشد كه از پيامبر براي زدودن ترس مردمان و در هم شكستن هيبت غير حق از اذهانشان روايت شده است. يك باديه نشين متحيرانه واز روي ترس به عظمت پيامبر اقرار كرد؛ همچون بندگان در برابر پادشاهان.پيامبر مهربانانه به او گفت:«همانا من فرزند زني از قريشم كه خرده گوشت مي‌خورد»
پنجم: شدت موضع پيامبر در برابر تطير و تفأل و تنجيم  كمتر از ستيز او در برابر ديگر اوهام و خرافات نبود. در برخي جنگ ها، پيامبر به دليل «طالع نحس»،از رفتن به نبرد نهي مي‌شد،اما پيامبر روانه جنگ مي‌شد، وطالع نحس را به «طالع سعد» دگرگون مي‌كرد، و مي‌گفت:«نه نحسي اي هست و نه دشمني اي».مي گفت:«با روزها دشمني نورزيد و الا با شما دشمني مي‌ورزند» .همچنين مي‌گفت:«هركس به سنگي ايمان بياورد، خداوند با او محشورش مي‌كند».
ششم: پيامبر در برابر عادات و تقليد از گذشتگان (سنت) همان موضع پيشين را داشت. پيامبر سنت گذشتگان را تحت تأثير تحولات زمانه معرفي كرد،  پس نبايد سنتها به بت وخدايي بر ساخته تبديل شوند و به آن‌ها تقدس بخشيم. خود پيامبر با تشريعِ اسلاميِ آساني در حادثه زيد، فرزند خوانده اش و زينب دختر جحش، دختر عمه‌اش، يكي از مخاطره آميزترین و نیز دشوارترين اين رسم‌ها را نفي كرد.  نيكوست كه در اين باره به تفسير امام شيخ محمد عبده و ديگران رجوع كنيم تا مفصلاً از حكمت تشريع در اين حادثه بر ضد بتِ عادت، آگاهي يابيم.
هفتم: و بالاخره تنها بتِ بزرگتر كه همان بت «خودخواهي» است، باقي ماند. معروف است كه رهايي از آن را جهاد اكبر خواند. در قرآن شريف آمده است: «أفرايت من اتخذ الهه هواه و اضله الله علي علم و ختم علي سمعه و قلبه و جعل علي بصره غشاوه فمن يهديه من بعد الله افلاتذكرون »  [پس آيا ديدي كسي را كه هوس خويش را معبود خويش قرار داده و خدا اورا دانسته گمراه گردانيده و بر گوش او ودلش مهر زده و بر ديده اش پرده نهاده است؟آيا پس از خدا چه كسي او را هدايت خواهد كرد؟ آيا پند نمي گيريد؟]

پاورقي
- بحارالانوار، جلد39، صفحه55
- بحار الانوار، جلد18، صفحه 158
- الرعد،11.
- روم، آيه 41.
- آل عمران، آيه 26.
- نجم، آيه 23.
- ترجمه همه آيات از استاد فولادوند آورده شده اند.
- نجم، 1-5
- وجودم من را نسبت به رؤسا متنفر ساخت، آنها خود بندگان آفريننده مان هستند.
- الزخرف، 32،31
- الحج، 73.
- نقال به بدي زدن
- بايد دانست تنجيم همان اختر گويي يا نجوم احكامي است كه مي گفتند ستاره ها در سرنوشت زمين اثر دارند، وما مي خواهيم اين اثر را كشف كنيم. اما علم نجوم، اختر شناسي است. آنچه كه در روايات شيعه واهل سنت وفقه اسلامي به شدت نهي شده همان تنجيم است، نه نجوم.
- بحار الانوار، جلد 24، صفحه 238
- زيد بن حارثه بنده خديجه(س) بود. حضرت خديجه او را به پيامبر داد هم او را آزاد كرد. اما زيد نزد پيامبر ماند وبر خلاف خواست پدرش به قبيله اش باز نگشت. پس از مدتي پيامبر زيد را به ازدواج دختر عمه اش كه هم از ثروت برخوردار بود وهم از منزلت والا، در آورد. اين ازدواج به طلاق انجاميد. سپس پيامبر خود با زينب دخت رعمه اش ازدواج كرد. اين عمل پيامبر براي دو چيز صورت گرفت. نخست اينككه مي خواست نشان دهد كه فرزند خوانده حكم فرزند را ندارد (درست بر خلاف تفكر جاهلي) دوم اينكه هويت فرزند خوانده بايد مورد توجه قرار گيرد.
- الجاثيه، 23

 

  
نویسنده : مهدی بهروزی ; ساعت ۱:٥٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۸ اردیبهشت ،۱۳۸٤
تگ ها :


مراحل ربودن امام موسى صدر در ليبى

امام موسی صدر

قسمت هايى از متن سخنرانى خصوصى و منتشر نشده شهيد دكتر مصطفى چمران

تلاش پيگير براى توقف جنگ هاى داخلى 

... آتش جنگهاى داخلى لبنان با اولين جرقه انفجار در عين الرمانه شعله ور شد. آن زمان، چپ وراست،هر دو، به شعله جنگهاى داخلى دامن زدند. هر يك از آنان براى خود مصالح ومنافعى درنظر داشتند. در حالى كه امام موسى و مقاومت فلسطين كه از وجود چنين نقشه و توطئه اى آگاهى داشتند، از اين انفجار ناراحت بودند و با تمام قوا سعى مى كردند به جنگ داخلى لبنان پايان دهند. آنها مى دانستند كه استعمار، نقشه اى جديد براى نابودى مسلمانها طرح كرده است، و سقوط در گرداب جنگهاى داخلى، يعنى سقوط در بزرگترين توطئه بين المللى براى نابودى مسلمان ها.
امام موسى براى جلوگيرى از جنگ داخلى لبنان به هر اقدامى دست زد. حتى براى اعمال قدرت روحى و معنوى، چندين روز همراه با هزاران نفر در مسجد «صفا» در بيروت روزه گرفت، تا اينكه بالاخره توانست آتش يك دوره از جنگهاى داخلى لبنان را خاموش كند. اما استعماردست بردار نبود، و با خدعه و نيرنگ آتش افروزى مى كرد. هنوز بعد از چهار سال، اين توطئه بزرگ بين المللى با سرعت وقدرت بيشترى پيش مى رود.
تنها شخصيتى كه در برابر اين توطئه بين المللى ايستاده بود و مبارزه مى كرد، شخص امام موسى صدر بود. به همين علت، چپ و راست، هر دو عليه او جبهه گيرى كردند و در كوبيدن او دست داشتند. در چهارسال جنگ داخلى لبنان، مى بينيم كه تنها كسى كه با شجاعت و صراحت در مقابل توطئه هاى بين المللى ايستاد و آنها را افشا كرد، شخص امام موسى بود. توطئه گران براى نابودى او يا ربودنش نقشه هاى زيادى طرح كردند كه آخرين آنها به ربوده شدن او ختم شد. حال مسأله ربوده شدن امام موسى صدر را برمى رسيم.

 

الجزاير نيز ميانجيگرى مى كند

در اول تابستان، ۱۹۷۸ امام موسى مسافرتى به الجزاير كرد. ۷ روز در آن كشوربا مقامات مهم الجزايرى گفت وگو كرد، و با مرحوم بومدين ۲‎/۵ساعت جلسه داشت. در اين سفر، يك پيمان مشترك بين جبهه آزادى بخش الجزاير و سازمان امل به امضا رسيد و پايه يك همكارى مشترك ريخته شد. اين مذاكرات، يكى ازموفقيت آميزترين گفت وگوهايى بود كه امام موسى با دولتهاى عربى برقرار كرد.در ضمن مباحثات، دولت الجزاير به امام موسى پيشنهاد كرد كه بهتر است روابط خودرا با دولت ليبى بهبود ببخشد. چون دولت ليبى سخت به امام موسى حمله مى كرد.روزنامه ها و راديوهاى وابسته به ليبى به امام موسى بد مى گفتند. سازمانهاى وابسته به آن كشور در لبنان عليه او توطئه مى كردند. امام موسى درجواب مسؤولين الجزايرى مى گويد كه از طرف ما هيچ ناراحتى نسبت به دولت ليبى وجود ندارد. اگر مشكلى هست، از طرف مسؤولين ليبى است. طرف الجزايرى پاسخ مى دهد: اگر ما قادر باشيم روابط شما را با ليبى بهتر كنيم، آيا شما حاضر هستيد؟ امام موسى هم موافقت كلى خود رااعلام مى كند. دولت الجزاير هم با مقامات وسفارت ليبى تماس گرفت و از آنها مى خواهد در بهبود روابط بين امام موسى و دولت ليبى اقدام كنند.
البته بايد بگويم كه قبل از اين تاريخ، تنها يك بار در سال ۱۹۷۵ امام موسى به ليبى سفر كرده بود. اين سفر براى حضور در كنگره اسلامى ليبى صورت گرفت. طى آن ملاقاتى هم با معمر قذافى دست مى دهد، كه در اين ملاقات امام موسى ۱۶ پروژه عمرانى براى مردم محروم جنوب لبنان و مقاومت در برابر اسرائيل به معمر قذافى پيشنهاد مى كند، و از قذافى مى خواهد كه خود او هم در اجراى آنها مشاركت كند، و هر پروژه اى را كه صلاح مى داند، در آنجا انجام دهد. براى مثال، يكى ازپروژه ها، ساختن پناهگاه در زير مدارس، حسينيه ها و مساجد شهرهاى جنوبى لبنان بود. پروژه ديگر، ساختن موانع در ورودى شهرها و ده هاى جنوب بود، تا در صورت هجوم تانكهاى اسرائيلى، از ورود آنها به شهر جلوگيرى به عمل آيد. طرح ديگر، تعليمات جوانان جنوب لبنان بود كه در برابر حملات اسرائيل از خود دفاع كنند. تعدادى طرح كشاورزى و آبيارى و ... نيز بود كه به وضعيت اقتصادى جنوب لبنان سروسامان مى بخشيد. ولى معمر قذافى با تمام اين پروژه ها مخالفت مى كند و مى گويد كار ما در حال حاضر خراب كردن است. ما بايد نظام مسيحى لبنان را خراب كنيم. هنگامى كه قدرت به دست مسلمانها افتاد، آنگاه شروع به ساختن خواهيم كرد. بنابراين، اكنون زمان ساختن نيست. در اينجا بود كه امام موسى با اومخالفت مى كند و مى گويد شما قادر نيستيد كه مسيحيت را از بين ببريد، چون ميليونهامسيحى دنيا پشت سر آنها ايستاده اند. اين يك خيال خام است. بنابراين اختلاف نظر به وجود مى آيد و از همان تاريخ، آقاى قذافى تمام انرژى و قدرت خود را در راه انفجار لبنان و تشديد جنگهاى داخلى صرف مى كند. يعنى به گروهها و افرادى پول مى دهد، تا جنگ را بيشتر و عميقتر كنند. در حالى كه برنامه امام موسى آن بود كه آتش جنگهاى داخلى لبنان به هر وسيله ممكن خاموش كند و به درون اين گرداب توطئه بين المللى نيفتد. بنابراين مى بينيم كه يك اختلاف ديد كلى ميان امام موسى و معمر قذافى از سال ۱۹۷۵ پديدار شد. بر اساس همين اختلاف نظر،روزنامه ها و راديوهاى وابسته به ليبى بزرگترين حملات را به امام موسى مى كنند. كاراين حملات، گاهى به فحاشى و هتاكى و تهمتهاى بسيار بسيار ناروا و زننده مى رسد، كه زبان از بيان آنها شرم دارد.

 

اولين اقدامات براى ربودن

پس از وساطت دولت الجزاير، سفارت ليبى در لبنان با امام موسى تماس مى گيرد و از وى دعوت مى كند كه به ليبى سفر كنند. در تاريخ ۲۵ آگوست سال ۱۹۷۸ امام موسى صدر همراه با شيخ محمد يعقوب و عباس بدرالدين به ليبى مى رود. در حالى كه در فرودگاه بيروت سركنسول دولت ليبى، سيدمحمود بن جورح، وعده اى از كاركنان سفارت ليبى از ايشان وداع مى كنند. بنابراين سفر امام موسى صدريك سفر رسمى و به دعوت رسمى دولت ليبى و با خرج دولت ليبى بوده است.

 

... و از انعكاس اخبار امام جلوگيرى مى كند

دردوران اقامت امام موسى صدر در ليبى هيچ تماس تلفنى يا مكاتبه اى از طرف ايشان وهمراهانشان با دنياى خارج به عمل نمى آيد. در حالى كه ما مى دانيم امام موسى صدر عادت داشت همه روزه اعمال و كارهاى خود را به دوستانش دربيروت و خانواده خويش در پاريس اطلاع دهد. همچنين امام موسى صدر، آقاى عباس بدرالدين را كه يكى از روزنامه نگاران معروف لبنان و صاحب امتياز خبرگزارى لبنان است، با خود برده بود، تا اخبار روزانه مربوط به سفر را به خبرگزاريهاى لبنان و دنيا گزارش بدهد. ولى طى اين ايام، هيچ تماسى از سوى امام موسى صدر، يا عباس بدرالدين، از طريق تلكس يا تلفن و يا چيزديگرى به عمل نمى آيد. حتى امام صدر هيچ تماس تلفنى با خانواده اش نمى گيرد. در صورتى كه ضرورت داشت ارتباط هميشگى برقرار باشد، اما هيچ ارتباط و تماسى به عمل نمى آيد. بعد مى بينيم كه دستگاههاى خبرگزارى ليبى هم از ورود امام موسى صدر و دوستانش هيچ خبرى را گزارش نمى كنند. در حالى كه شخصيتهاى خيلى كم اهميت تر از امام موسى را در روزنامه ها و راديو وتلويزيون ياد، و فعاليتهايشان را ذكر مى كنند. در فرودگاه ليبى، «احمد شحاطى» از آقاى صدر استقبال مى كند. او بزرگترين شخصيت سياسى بين المللى ليبى است، و تقريباً مى توان او را مسؤول روابط خارجى ليبى به حساب آورد. ولى با تمام اين احوال در خبرگزاريهاى ليبى هيچ ذكرى از امام موسى به عمل نمى آيد. امام موسى در هتل «الشاطى» طرابلس سكونت مى كند.

 

امام در محاصره نيروهاى امنيتى

محل سكونت او را در قسمتى از ساختمان قرار مى دهند كه زير نظر دستگاه اطلاعات ليبى بوده است: بخش شماره ۳۵۱. هنگامى كه يكى از دوستان آقاى صدر براى ديدار او به اين بخش هتل مى رود، احساس مى كند كه مسؤولين امنيتى ليبى درباره هويت و مشخصات او تحقيقات كامل به عمل مى آورند، تا به اواجازه دهند كه به اين قسمت برود. در تاريخ ۲۶ يا ۲۷ آگوست كه احمد شحاطى به زيارت امام موسى مى آيد، تلويزيون رسمى ليبى گفته هاى امام موسى و احمدشحاطى را ضبط مى كند. ولى متأسفانه از تلويزيون پخش نمى شود.
در تاريخ ۲۸ آگوست، آقاى «محمد سلمان»، كه يك خبرنگار لبنانى الاصل، ولى ساكن ليبى است، با امام موسى مصاحبه اى مى كند. مذاكره ميان او و امام موسى هم ضبط مى شود، اما اين مذاكرات هم از راديوى ليبى پخش نمى شود. در تاريخ ۲۹ آگوست آقاى «منح الصلح» و «اسعد مقدم» و «طلال سلمان» و «بشاره مرهج» و «محمد سلمان» به ديدار امام موسى مى آيند و چندين ساعت با او به گفت وگو مى نشينند. اطلاعاتى كه در چندروز گذشته به ما رسيد، از طرف همين اشخاص، و آقاى اسعدمقدم و محمد سلمان است، كه در اين جلسه با آقاى صدر گفت وگو كردند. در اين جلسه است كه آقاى صدرناراحتى خود را از آنچه در ليبى در چند روز گذشته بر او گذشته است، به اين افراد ابرازمى كند.

 

ليبى به سفارت لبنان خبر نمى دهد

در تاريخ بيست و نهم آگوست، آقاى «عباس بدرالدين» به كاردار سفارت لبنان در ليبى،آقاى « نزار فرحات»، مراجعه مى كند و به او اطلاع مى دهد كه امام موسى صدر در ليبى است. كاردار سفارت لبنان اظهار تأسف مى كند كه تا به حال از ورود امام موسى صدر اطلاعى پيدا نكرده است. فوراً امام موسى صدر و دوستانش رابراى صرف غذا و افطار (چون ماه رمضان هم بود) به خانه خودش دعوت مى كند. آن روز ۲۷رمضان بود. در ديدارى كه با آقاى فرحات به عمل مى آيد، عباس بدرالدين از اودرخواست مى كند كه ويزاى پاريس را براى وى تهيه كند، تا او هم بتواند در كنار آقاى صدر به پاريس برود. در اينجاست كه مى بينم امام موسى و شيخ محمد يعقوب چنين درخواستى از كاردار سفارت براى ويزاى پاريس نمى كنند. به عبارت ديگر، امام موسى و شيخ محمديعقوب ويزاى ورود به پاريس را از لبنان درپاسپورت خود داشته اند، و احتياجى به گرفتن ويزاى مجدد نبوده است. در حالى كه عباس بدرالدين ويزا نداشته و پاسپورت خود را مى دهد كه ويزاى ورود به پاريس را براى او بگيرند. آقاى منح الصلح و بشاره مرهج هم كه در آنجا حضور داشتند، پاسپورتهاى خود را به آقاى فرحات مى دهند، تا براى آنها هم ويزا گرفته شود. يعنى جلسه اى بودكه همه نشسته بودند. هنگامى كه كاردار سفارت لبنان حضور داشته همه پاسپورتهايشان را مى دهند، تا ويزا بگيرند، جز امام موسى و شيخ محمد يعقوب.
شب بعد كه سى ام آگوست است، بنابر دعوت براى افطار در خانه نزار فرحات ، عده اى حضور داشتند. بين آنها منح الصلح، اسعد مقدم و طلال سلمان هم بوده اند. طلال سلمان مدير روزنامه «السفير» در بيروت است. آنها آگاهى مى يابند كه امام موسى تمام روز را در هتل منتظر ملاقات با معمر قذافى بوده است. حتى شماره تلفن خانه آقاى فرحات را به اداره هتل مى دهد، تا قذافى او را در هر لحظه براى ملاقات بخواهد، فوراً به آنجا برود. ساعت ۹‎/۵ شب امام موسى به هتل برمى گردد، تا اگر قرار باشد ملاقاتى صورت بگيرد، بتواند به سرعت خود را برساند. ولى هيچ اثرى از ملاقات نبوده است. در اينجاست كه احمد شحاطى به هتل مى آيد و مى گويد ملاقات با قذافى ممكن است هر ساعت انجام بگيرد؛ يعنى موعد و قرار معينى ذكر نمى كند. ولى مى گويد حاضر باشيد كه هر ساعت ممكن است ملاقات انجام بگيرد. امام موسى هم اضطرار خود را به سفر ابراز مى كند، ومى گويد بايد هر چه سريعتر به پاريس برود. و چون كار ضرورى دارد، نمى تواند مدت زيادى بماند. اگر اين ملاقات در اين ماه انجام نگيرد، ان شاءاللَّه در ماههاى ديگر ووقت مناسبتر انجام خواهد گرفت.

 

حركت به سوى ملاقات با قذافى

در تاريخ ۳۱ آگوست، ساعت ۱‎/۵بعدازظهر آقاى اسعد مقدم با يكى از دوستان خود، امام موسى و همراهانش را در ورودى هتل الشاطى مى بيند. به آقاى مقدم گفته مى شود كه آن ها درراهند، تا با ماشينهاى رسمى دولتى به ملاقات قذافى بروند. او براى آنها آرزوى موفقيت مى كند. بنابراين آخرين لحظه اى كه امام موسى در طرابلس ديده مى شود، ساعت ۱‎/۵بعدازظهر روز ۳۱ اگوست در ورودى هتل الشاطى بوده است.
سپس تلفن سفارت لبنان درليبى زنگ مى زند. منشى تلفن را برمى دارد . صدايى را مى شنود كه صداى شيخ محمديعقوب بوده است، صدا درخواست مى كند كه با نزار فرحات كاردار سفارت لبنان صحبت كند. زمانى كه اين كلمات را بر زبان مى راند، تلفن قطع مى شود. اين مسأله نشان مى دهد آنها درجايى بوده اند كه تلفن در دسترس شيخ محمديعقوب قرار داشته است. او مى خواسته محل خود را به كاردار سفارت، آقاى نزارفرحات، گزارش بدهد كه مأمورين مى رسند و تلفن را قطع مى كنند. ساعت ۲ بعدازظهرآقاى نزار فرحات، پاسپورتهاى آقايان بدرالدين و صلح و مرهج را به هتل مى آورد كه به آنها بازگرداند. ولى چون امام موسى و دوستانش را در هتل پيدا نمى كند، پاسپورت آقاى عباس بدرالدين را به آقاى مرهج مى دهد كه به او برساند.بعد از بازگشت آقاى نزار فرحات، ساعت ۳ صبح روز بعد به هتل تلفن مى كند، تا ازمسؤولين هتل در مورد بازگشت امام موسى سؤال كند. مسؤولين هتل مى گويند: ماهيچ چيزى نمى دانيم.

 

امام ربوده مى شود

دولت ليبى رسماً اعلام كرده است كه در ساعت ۸ بعدازظهر روز ۳۱ آگوست، امام موسى صدر، شيخ محمد يعقوب و عباس بدرالدين در هواپيماى «آليتاليا» به شماره ۸۸۱ از ليبى به شهر رم مسافرت كرده اند و براى اثبات مدعاى خود ليست مسافرين هواپيما را انتشار داده كه در آن، اسامى اين سه نفر هم آمده است. حتى دولت ليبى مدعى است كه چون جاى درجه يك براى اين مسافران در هواپيما نبوده، اجباراً سه نفر از افراد را ازدرجه يك به درجه توريستى انتقال داده و اين ۳ نفر را به جاى آنها در قسمت درجه يك جايگزين كرده است. حتى نام كسى كه آنها را بدرقه كرده و به فرودگاه رسانده، هم دراين بيانيه ذكر شده است.

 

نيروهاى امنيتى ... با عمامه امام

ساعت ۱۰ صبح روز بعد، دو نفر وارد هتل «هاليدى اين» در شهر رم مى شوند. يكى از آنها خود را شيخ محمد يعقوب معرفى مى كند، و لباس عادى داشته. فرد ديگرخود را موسى صدر معرفى مى كند كه معمم بوده است. آنها دو اتاق به شماره هاى ۷۰۱ و ۷۰۲ اجاره مى كنند و پول يك هفته را هم از قبل مى پردازند. در اينجا مردى كه با مسؤول هتل صحبت مى كند، كسى است كه خودش را شيخ محمديعقوب معرفى كرده است. شخص ديگر دورتر مى ايستد، و جلوى ميز اطلاعات نمى آيد. كارتهايى كه براى پذيرش اين دو نفر نوشته شده، نه به خط صاحب هتل است،نه به خط شيخ محمد يعقوب و نه به خط امام موسى. پس خط شخصى ديگر است،يعنى شخصى كه خود را شيخ محمديعقوب معرفى كرده است. اين شخص به هنگام نوشتن نام خود، نوشته است:« محمد شحاده». نام اصلى شيخ محمديعقوب، محمديعقوب است يعنى نام خانوادگيش يعقوب است و اسم پدرش شحاده است . درپاسپورت مى نويسند محمد شحاده يعقوب. اين شخص نام خود را نوشته محمدشحاده، در حالى كه اگر اين شخص شيخ محمد يعقوب بود، لااقل نام خود را درست مى دانست و درست مى نوشت، و اين اشتباه بزرگ را نمى كرد. بنابراين اين دونوشته، نه به خط شيخ محمد يعقوب است ونه خط امام موسى و نه به خط صاحب هتل. هنگامى كه چمدانهاى امام موسى و شيخ محمديعقوب را به طبقه هفتم و اتاق شماره ۷۰۱ مى برند، اين شخص كه به اصطلاح شيخ محمد يعقوب بوده، دست به جيبش مى برد و پول بسيار زيادى به دلار بيرون مى آورد و مبلغ گزافى به آن خدمتكار انعام مى دهد. به طورى كه او از زياد بودن اين مبلغ تعجب مى كند. اين مطلب در روزنامه ها آمده، و مبلغش هم ذكر شده بود. بعد آنها فقط ۱۰ دقيقه در هتل مى مانند. آن كسى كه خود را امام موسى معرفى كرده بود، تغيير لباس مى دهد و با لباس شخصى از هتل خارج مى گردد، و ديگر برنمى گردد. در حالى كه چمدانها داخل اتاق ، و پاسپورتها روى ميز گذاشته شده اند. پاسپورتها و چمدان متعلق به امام موسى و شيخ محمد يعقوب بوده است.
بزرگترين ادعاى ليبى اين است كه ليست مسافران هواپيما موجود بوده، و اسم اين دو تن در آن ذكر شده است و وارد ايتاليا شده اند. بعد به هتل هاليدى اين وارد شده اند.اما در اينكه بعد از هتل به كجا رفته اند، ديگر ازخود سلب مسؤوليت مى كند.

 

آغاز تحقيقات دادستانى كل لبنان

از طرف خانواده امام موسى صدر ۱۰ نفر به ايتاليا رفتند، تا در اين باره تحقيق كنند.آنها در تحقيقات خود با خلبان هواپيماى ۸۸۱ ايتاليايى، معاون خلبان، ميهمانداران زن و عده زيادى از مسافران هواپيما مصاحبه كردند، و عكس امام موسى و شيخ محمد يعقوب را به آنها نشان دادند. در بين تمام اين افراد هيچ كس امام موسى وشيخ محمد يعقوب را در هواپيما نديده است. در حالى كه با آن لباس مخصوص، وعمامه و عبا و آن هيبت كاملاً جلب نظر كرده اند، و محال است كه كسى آنها را يكبارببيند و بعد از يك هفته و يا يك ماه فراموششان كرده باشد. حتى بين سرنشينان اين هواپيما، سه خانواده لبنانى هم بوده اند، كه مسلماً اگر امام موسى را مى ديدند، فراموش نمى كردند. يك مصاحبه تلويزيونى هم با خلبان هواپيما و بعضى از ميهمانداران به عمل آمد. اين مصاحبه در تلويزيون ايتاليا پخش شده و اين افراد ديدن امام و همراهش را رسماً رد كردند.

 

تكذيب آليتاليا

شركت آليتاليا يك بيانيه رسمى صادر كرد كه در شب ۷۸‎/۹‎/۲۵ درتلويزيون ايتاليا پخش شد. در اين بيانيه آمده بودكه اسامى امام موسى و شيخ محمديعقوب و عباس بدرالدين در ليست هواپيماى ۸۸۱ بوده (هواپيمايى كه در تاريخ ۳۱ آگوست از شهر طرابلس به شهر رم رفته بود). اما اين اشخاص، آن اشخاص حقيقى يعنى امام موسى صدر، رئيس طايفه شيعه در لبنان،شيخ محمد يعقوب و خبرنگار معروف عباس بدرالدين، نبوده اند. اين اشخاص در آن هواپيما نبوده اند. در همان شب، تلويزيون ايتاليا مصاحبه اى با خلبان هواپيما انجام مى دهد. او مى گويد اين افراد را در هواپيما نديده است؛ نه با لباسهاى دينى ونه با لباسهاى شخصى. وى پس از اينكه عكسها را مشاهده كرده، گواهى داده اين افراد رادر هواپيما نديده است.

 

افشاى فورى سناريوى دروغين

در خصوص ورود اين دو نفر به هتل هاليدى اين نيز مى دانيم كه اين دو نفر در ساعت ۱۰صبح روز اول سپتامبر، در آن هتل پذيرش شده اند. بايد پرسيد كه آنها ازساعت ۸‎/۵ شب تا ۱۰ صبح كجا بوده اند. آيا ممكن است كه امام موسى وهمراهانش شب را در خيابان ، يا داخل ماشين گذرانده باشند؟ غيرممكن است! ازساعت ۸‎/۵ شب و يا ۱۰ شب تا ۱۰ صبح كجا بوده اند؟ سپس تحقيقاتى كه به عمل آمد نشان داد، دو نفرى كه خود را آنجا معرفى كرده اند، مردانى سياه چرده، كوتاه قد و لاغر بوده اند. مشخصات آنها با امام موسى و شيخ محمد يعقوب تفاوت اساسى دارد. آنها نمى توانند امام موسى و محمد يعقوب بوده باشند! افزون بر اين، يك نفر از آنها معمم بوده ويك نفر با لباس شخصى. در حالى كه خيلى بعيد به نظر مى آيد كه شيخ محمد يعقوب، عمامه را از سرش بردارد و به صورت عادى ظاهر شود. ديگر آنكه، فردى كه اين اوراق را پر كرده، نه امام موسى است، نه شيخ محمديعقوب و نه صاحب هتل. نوشته ها به خط ديگرى است. همان طور كه گفتيم مسؤول هتل اين دو نفر را افرادى سيه چرده و لاغر و كوتاه قد ذكر مى كند كه با مشخصات امام موسى و شيخ محمد يعقوب به كلى متفاوت است. اين دو نفر فقط ۱۰ دقيقه وارد اتاقهايشان مى شوند، و حتى ازدست شويى هم استفاده نمى كنند. فقط چمدانها را روى زمين گذاشته، پاسپورتها را روى ميزقرار مى دهند و بدون پاسپورت خارج مى شوند. آن شيخ هم لباس خود را عوض مى كند و با لباس شخصى مى رود. در حالى كه در ۲۰ سال گذشته هيچ وقت امام موسى با لباس شخصى ديده نشده است. تمام اينها نشان مى دهد كه اين دو نفر امام موسى و شيخ محمد يعقوب نبوده اند، و دو نفر ديگر بوده اند كه اين نقش را بازى كرده اند.
درباره عباس بدرالدين گفته بودند كه وارد هتل «ساتلايت» مى شود. در فرودگاه رم تنها براى ۴۸ ساعت ويزاى ايتاليا مى گيرد و قرار بوده كه پس از آن به مالت سفر كند. در حالى كه او نه با هتل ساتلايت تماس گرفته و نه به مالت سفر كرده است. اين نشان مى دهد فردى كه به نام عباس بدرالدين به ايتاليا رفته، يكباره گم شده و سرنوشتش به هيچ وجه معلوم نيست. درباره عباس بدرالدين گفتيم در روز ۳۱ آگوست كه پاسپورت شيخ محمديعقوب و امام موسى صدر را مى گيرند تا به آنها ويزابدهند، پاسپورت عباس بدرالدين وجود نداشته است. چون او پاسپورتش را به نزار فرحات سركنسول لبنان در ليبى داده بود، تا برايش ويزاى فرانسه بگيرد. چون در آن لحظه پاسپورت وى نبوده، نمى توانستند برايش ويزاى ايتاليا بگيرند. بنابراين دير شده بود، لذاپاسپورت او را در لحظات آخر با هواپيما مى فرستند. بدون اينكه ويزاى ايتاليا داشته باشد. ويزاى ايتاليا را براى او در خود فرودگاه رم به مدت ۴۸ ساعت مى گيرند. پس اين تفاوت بين عباس بدرالدين و دو نفر ديگر از اينجا سرچشمه مى گيرد كه پاسپورت بدرالدين از لحظه اى كه آنها را مى گيرند و به دستگاه امنيتى مى برند، نزد وى نبوده است.

 

شتاب زدگى ربايندگان

موضوع مهمى كه بايد گفت، اين است كه در تاريخ ۳۱ آگوست، ساعت ۵بعدازظهر، شخصى به سفارت فرانسه در ليبى مراجعه مى كند، تا براى امام موسى صدر و شيخ محمديعقوب ويزاى فرانسه بگيرد. در سفارت فرانسه بعد از بازرسى پاسپورت ها روشن مى شود كه ويزاى فرانسه براى آن دو نفر وجود دارد. بنابراين به آن فرد گفته مى شود كه اين دو نفر ويزاى فرانسه دارند و احتياجى به گرفتن ويزاى مجدد نيست. وى كه مأمور دولت ليبى بوده است، مى گويد من اين حرفها را نمى فهمم و براى اين دو نفر ويزا مى خواهم. سفارت فرانسه در ليبى به سفارت فرانسه در بيروت تلگرافى مى زند واز آنها كسب اطلاع مى كند؛ آيا شما به امام موسى صدر و شيخ محمديعقوب ويزاى فرانسه داده ايد؟ آيا اين ويزاها صحيح  هستند يا خير؟ چراكه اينها دوباره آمده اند ويزا بگيرند. سفارت فرانسه در جواب مى گويد اگرپاسپورت متعلق به امام موسى صدر است، تسهيلات لازم را براى آنها فراهم كنيد. به آنها ويزا دهيد، و ناراحتشان نكنيد. بنابراين آنهادوباره به پاسپورتهاى امام موسى صدر و شيخ محمديعقوب ويزاى فرانسه مى دهند. فردى كه به سفارت فرانسه رفته بود، از افراد وزارت امور خارجه ليبى بوده است.

 

امام موسی صدر هرگز وارد ايتاليا نشده است

مطلب ديگرى كه بايد بدان اشاره كرد، آن است كه ويزاى ايتاليايى امام موسى وشيخ محمديعقوب در همان تاريخ ۳۱ آگوست، و پس از گرفتارى اين دو نفر به دست آمده است. يعنى آنها هيچ وقت نمى خواستند به ايتاليا بروند و ويزاى ايتاليا نگرفته بودند. ولى بعدازظهر همان روز ناپديد شدند، و برايشان ويزاى ايتاليا گرفته شد. همان طور كه گفتيم، چون پاسپورت عباس بدرالدين وجود نداشته، براى او حتى ويزاى ايتاليا را نمى توانند بگيرند، و مجبور شدند در فرودگاه رم براى او ويزابگيرند. بليتى كه به نام اينها صادر مى شود به تاريخ ۳۱ سپتامبر است. در حالى كه مى دانيد تاريخ سفر آنها ۳۱ آگوست بوده كه ماه هشتم است، و اين نشان مى دهد كه بليتها يك ماه اختلاف تاريخ دارند؛ زيرا سپتامبر، ماه نهم است. يعنى بليتهايى كه در داخل چمدان امام موسى و شيخ محمد يعقوب گذاشتند، بليتهايى بود كه بعداً صادر شده است. بعد از آگوست ماه سپتامبر است . سپتامبر ماه نهم است. ليبيايى ها مى خواستند تاريخ را برگردانند. روز را به سى و يكم تغيير دادند. اما ماه نهم به ماه هشتم تبديل نشد. بنابراين در بليتى كه براى آنها تهيه شده، يك ماه اختلاف حاصل شده است. اين نشان مى دهد بليتها قلابى بوده اند. همان طور كه مى دانيد، شخصى كه از هتل خارج مى شودمعمولاً پاسپورت رادر جيبش مى گذارد. بخصوص يك خارجى كه در كشورديگرى به سر مى برد، محال است بدون پاسپورت خارج شود. در حالى كه مى بينيم كه اين دو نفر پاسپورتهايشان را در اتاق گذاشته و بدون پاسپورت خارج شده اند. همچنين مى بينيم كه قفلهاى چمدان امام و شيخ محمديعقوب شكسته و به زور باز شده است. در حالى كه اگر خود امام و شيخ محمد يعقوب اين چمدانها را آورده و درآنجا گذاشته بودند، مى دانستند كه چگونه بازشان كنند و قفلها را نمى شكستند. خيلى بعيد است، كارگران يا مسؤولين قفلها را شكسته باشند. اين نشان مى دهد، كسان ديگرى قفلها را شكسته و چمدان ها را به هتل آورده اند.

 

گزارش مجله ايتاليايى

اطلاعاتى هم در مجله«ال مساجيرو» زير عنوان «آيا امام موسى ربوده شده است؟» آمده، كه ترجمه آن از اين قرار است:
«به تأكيد مى توان گفت كه امام موسى صدر و مستشار او، آن دو نفرى نيستند كه درهواپيماى ايتاليايى كه طرابلس را ترك كرد، سوار شده بودند. ثانياً امام موسى مطلقاً پايتخت ليبى را ترك نگفته است و دو مردى كه سوار هواپيما شدند و به هتل هاليدى اين رم رفتند، امام موسى و شيخ محمد يعقوب نيستند. بلكه اين دو نفر را براى گمراه كردن افكار مردم و سرپوش گذاشتن بر ربوده شدن امام موسى فرستاده اند.»

 

اطلاعات سرى دولت هاى عربى

مسأله مهم ديگرى كه براى ما مطرح است و نظر ما را اثبات مى كند، گزارشهاى خصوصى از سوى دولتهاى عرب درباره ربوده شدن امام موسى صدر است. دولت سوريه و همچنين الجزاير و نيز مقاومت فلسطين، بارها به نمايندگان شيعيان لبنان اظهار كردند كه امام موسى در ليبى است. حتى محل او و انتقال او از محلى به محل ديگر را براى مدت درازى ذكر مى كردند. حتى يكى از فرماندهان عرب قصدداشت با عده اى كماندو به محل اقامت امام موسى حمله كند و او را نجات دهد، ولى دولت متبوعش مانع اين كار شد. چراكه احساس كرد خطر بزرگى براى حيات امام موسى خواهد بود. خود ابوعمار بارها به ليبى رفته و براى بازگرداندن امام موسى با قذافى صحبت كرده است.

 

۹ ميليون دلار حق السكوت

حتى حدود ۲ ماه پيش خبرى به فرماندهان فتح گزارش شده بود و در آن آمده بود كه ابوعمار در سفر ۲ ماه پيش خود به ليبى،هنگامى كه وارد آن كشور مى شود، قذافى به او ۹ ميليون دلار مى دهد و ياسر عرفات درجواب او مى گويد:« من براى پول نيامده ام. من آمده ام كه امام موسى را برگردانم».قذافى هم عصبانى مى شود و با او مشاجره مى كند. بنابراين مى بينيم اسناد و مداركى كه از دولتهاى عربى و غيرعربى به دست آمده است، همگى دال بر اين مطلب بوده كه امام موسى صدر در ليبى است، و هرگز از ليبى خارج نشده است. همچنين پى جوييها وارتباطات جاسوسى ديگرى هم از طرف بعضى افراد در ليبى انجام گرفته، كه همگى تأكيد دارند امام موسى در ليبى است .
حتى برخى محل اقامت او را هم ذكركرده اند. يك بار هم گفته شد كه يك ماهواره آمريكايى عكس محلى را كه امام موسى در آن زندانى است، گرفته است. آن عكس در پاره اى روزنامه هاى لبنانى وخارجى چاپ شد. بعد از انتشار آن عكس بود كه محل اقامت امام موسى را عوض كردند و او را به نقطه ديگرى بردند.

 

تظاهرات اعتراض آميز در برابر هتل قذافى

بعد از ربوده شدن امام موسى، مردم لبنان دست به تظاهرات زدند. اين تظاهرات حدود ۱۰ روز پس از ربوده شدن او صورت گرفت. در سرتاسر لبنان مغازه ها و ادارات را بستند. در شهر صور، صيدا، بيروت و بعلبك تظاهرات بزرگى برپا شد، كه تا آن تاريخ بى نظير بود. در شهر صور، حداقل صدهزار نفر در تظاهرات شركت كردند.
درآن محيط رعب و وحشتى كه بر جنوب لبنان سيطره داشت، جمع شدن صد هزار نفر خيلى عجيب به نظر مى رسيد. پس از ده روز كه اين تظاهرات به نتيجه نرسيد،اعتصاب غذاى عمومى در سرتاسر لبنان آغاز شد. عده زيادى از مردم در مساجد به روزه نشستند و خواستار بازگشت امام موسى شدند. بعد از آن، هنگامى كه كنگره سران عرب در دمشق تشكيل مى شود، بيش از سيصد هزار نفر از مردم بيروت،بعلبك، صور و صيدا با ماشينهاى خود به راه افتادند، و حدود ساعت ۴ بعدازظهر وارددمشق شدند. فرياد »بالروح، بالدم نفديك يا امام« كه از اتوبوسها و ماشينهاى حامل تظاهركنندگان به آسمان طنين انداز مى شد شهر دمشق را لرزانيد.
در آنجا بود كه نمايندگان اين جمعيت كثير به حضور حافظ اسد مى رسند و او آنها را به اتاقى هدايت مى كند. سپس قذافى را نزد آنها مى برد. قذافى به مدت يك ساعت با آنها گفت وگو مى  كند. قذافى در ابتداى سخن خود به آنها مى گويد كه آيا همه شما شيعه هستيد؟ درميان ۴ نفرى كه در جلسه نشسته بودند، فردى سنى بود، به نام شيخ احمدالزين، كه قاضى شهر صيداست. او بلند مى شود و مى گويد: »من سنى هستم، اما امام موسى فقط متعلق به شيعيان نيست، متعلق به همه مسلمين است«. او دفاع سختى از امام موسى مى كندو مى گويد به همين علت است كه من هم براى بازگرداندن او آمده ام.
بعد قذافى مى گويد:« آيا او ايرانى نبوده است؟ امام موسى، ايرانى است«. اومى خواست تلويحاً بگويد چرا براى يك ايرانى اينقدر خود را زحمت مى دهيد ، مبارزه مى كنيد و تظاهرات به راه مى اندازيد! .......

 

امام هرگز از ليبى خارج نشده است

دادستانى ايتاليا تحقيقات گسترده اى را آغاز كرد وبا مراجعه به مسافران هواپيما، پليس گذرنامه، مأموران گمرك، خدمه وخلبان هواپيما وبا استفاده از اطلاعات منابع امنيتى خود سرانجام حكم زير را صادر كرد:
امام موسى صدر و دو همراه وى هرگز از ليبى خارج نشده اند.
بنابراين سرانجام تمام اظهارات رسمى مقامات ليبيايى تكذيب شد و حكومت ليبى به عنوان عامل اصلى ربودن امام صدر تعيين شد.

  
نویسنده : مهدی بهروزی ; ساعت ۳:٤٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٠ آبان ،۱۳۸۳
تگ ها :


سرفصلهايي از زندگاني امام موسي صدر

امام موسی صدر

سرفصلهايي از زندگاني امام موسي صدر

امام موسي صدر در روز 14 خرداد سال 1307 هجري شمسي در شهر مقدس قم ديده به جهان گشود. پدر ايشان مرحوم آيت الله سيد صدرالدين صدر، جانشين مرحوم آيت الله شيخ عبدالكريم حائري مؤسس حوزه علميه قم و از مراجع بزرگ زمان خود بود. جد پدري ايشان مرحوم آيت الله سيد اسماعيل صدر، جانشين مرحوم آيت الله ميرزا حسن شيرازي و مرجع مطلق زمان خود، و جد مادري ايشان مرحوم آيت الله حاج آقا حسين قمي، جانشين مرحوم آيت الله سيد ابوالحسن اصفهاني و رهبر قيام مردم مشهد بر عليه رضا خان بود.

امام موسي صدر پس از اتمام سيكل اول و بخش مقدمات علوم حوزوي، در خرداد سال 1322 رسما به حوزه علميه قم پيوست، و طي مدتي كوتاه، ضمن بهره گيري از محضر حضرات آيات سيد محمد باقر سلطاني طباطبايي، شيخ عبدالجواد جبل عاملي، امام خميني و سيد محمد مقق داماد، دروس دوره سطح را به پايان رسانيد. وي از ابتداي بهار سال 1326 وارد مرحله درس خارج گرديد، و تا اواخر پاييز سال 1338، يعني قريب سيزده سال تمام، از مدرسين بزرگ حوزه هاي علميه قم و نجف كسب فيض نمود. اساتيد اصلي دروس خارج ايشان در قم، حضرات آيات سيد حسين طباطبايي بروجردي، محقق داماد، صدر و سيد محمد حجت، و در نجف حضرات آيات سيد محسن حكيم، سيد ابوالقاسم خويي، شيخ حسين حلي و شيخ مرتضي آل ياسين بودند. امام موسي صدر دروس فلسفي را نزد حضرات آيات سيد رضا صدر و علامه سيد محمد حسين طباطبايي در قم، و نزد آيت الله شيخ صدرا بادكوبه أي در نجف فرا گرفت. دوستان اصلي هم بحث امام موسي صدر را در قم، حضرات آيات سيد موسي شبيري زنجاني، شهيد دكتر بهشتي، سيد عبدالكريم موسوي اردبيلي و شيخ ناصر مكارم شيرازي، و در نجف آيت الله شهيد سيد محمد باقر صدر تشكيل مي دادند.

         

امام موسي صدر در كنار تحصيلات حوزوي، دروس دبيرستان خود را به اتمام رساند، و در سال 1329 به عنوان اولين دانشجوي روحاني در رشته «حقوق در اقتصاد» به دانشگاه تهران وارد، و در سال 1332 از آن فارغ التحصيل گرديد. امام موسي صدر قبل از عزيمت به نجف اشرف، از سوي علامه طباطبايي مسئوليت نظارت بر نشريه «انجمن تعليمات ديني» را بر عهده گرفت. وي همزمان با تحصيل در حوزه علميه نجف، به عضويت هيئت امناء جمعيت «منتدي النشر» در آمد، و پس لز بازگشت به قم ضمن اداره يكي از مدارس ملي اين شهر، مسئوليت سردبيري مجله تازه تاسيس «مكتب اسلام» را عهده دار گرديد. از مهمترين اقدامات امام موسي صدر در آخرين سال اقامت در شهر قم، تدوين طرحي گسترده جهت اصلاح نظام آموزشي حوزه هاي علميه بود، كه با همفكري حضرات آيات دكتر بهشتي و مكارم شيرازي صورت گرفت.

امام موسي صدر در اواخر سال 1338 و به دنبال توصيه هاي حضرات آيات بروجردي، حكيم و شيخ مرتضي آل ياسين، وصيت مرحوم آيت الله سيد عبدالحسين شرف الدين رهبر متوفي شيعيان لبنان را لبيك گفته و به عنوان جانشين آن مرحوم، سرزمين مادري خود ايران را به سوي لبنان ترك نمود. اصلاح شئون فرهنگي، اجتماعي، اقتصادي و سياسي جامعه شيعيان لبنان از يكسو، و استفاده از ظرفيتهاي منحصر به فرد لبنان جهت نماياندن چهره عاقل، عادل، انساندوست و سازگار با زمان مكتب اهل بيت به جهانيان از سوي ديگر، اهداف اصلي اين هجرت را تشكيل مي داد. امام موسي صدر براي نيل به اين اهداف، و با توجه به جغرافياي اجتماعي و سياسي لبنان در منطقه و جهان، از همان بدو ورود فعاليتهاي خود را سه حوزه موازي سازماندهي نمود:

بازسازي هويت، انسجام و عزت تاريخي طايفه شيعه لبنان

امام موسي صدر از زمستان سال 1338 و همزمان با آغاز فعاليتهاي گسترده ديني و فرهنگي خود در مناطق شيعه نشين لبنان، مطالعات عميقي را به منظور ريشه يابي عوامل عقب ماندگي اجتماعي، اقتصادي و فرهنگي شيعيان لبنان به اجرا گذارد. حاصل اين مطالعات، برنامه هاي كوتاه مدت، ميان مدت و درازمدتي بود كه از اواسط سال 1339 و در راستاي سياست محروميت زدايي، طراحي و اجرا گرديد. امام موسي صدر در زمستان سال 1339 و پس از تجديد سازمان جمعيت خيريه «البر و الاحسان»، با تنظيم برنامه أي ضربتي جهت تامين نيازهاي مالي خانواده هاي بي بضاعت، ناهنجاري تكدي را به كلي از سطح شهر صور و اطراف آن برانداخت. وي در فاصله سالهاي 1340 تا 1348 و در چارچوب برنامه أي ميان مدت، با طي سالانه صد هزار كيلومتر در ميان شهرها و روستاهاي سراسر لبنان، دهها جمعيت خيريه و مؤسسات فرهنگي و آموزش حرفه اي را راه اندازي نمود.

كه حاصل آن كسب اشتغال و خودكفايي اقتصادي هزاران خانواده بي بضاعت، كاهش درصد بيسوادي، رشد فرهنگ عمومي، و به اجرا در آمدن صدها پروژه كوچك و بزرگ عمراني در مناطق محروم آن كشور بود. امام موسي صدر در تابستان سال 1345 و پس از اجتماعات عظيم و چند روزه شيعيان لبنان در بيعت با ايشان، رسما از حكومت وقت درخواست نمود تا همانند ديگر طوائف آن كشور، مجلسي براي سازماندهي طايفه شيعه و پيگيري مسائل آن تاسيس گردد. مجلس اعلاي اسلامي شيعه كه اولين بخش از برنامه درازمدت امام صدر به شمار مي رفت، در اول خرداد سال 1348 تاسيس، و خود آن بزرگوار با اجماع آراء به رياست آن انتخاب گرديد. امام موسي صدر از بهار سال 1348 تا اواسط زمستان سال 1352 با دولت وقت لبنان به گفتگو نشست، تا آن را براي اجراي پروژه هاي زيربنايي و وظايف قانوني خود در قبال مناطق شيعه نشين و محروم آن كشور ترغيب نمايد. در پي امتناع دولت لبنان از پذيرش اين مطالبات و نيز اتمام حجت با آن، جنبش محرومان لبنان در اوايل سال 1353 تحت رهبري امام موسي صدر شكل گرفت، و راهپيماييهاي مردمي عظيمي در شهرهاي بعلبك، صور و صيدا عليه دولت به وقوع پيوست. اوجگيري بحران خاورميانه، صف آرايي احزاب افراطي مسيحي در برابر مقاومت فلسطيني، و به لبنان كشيده شدن برخي اختلافات جهان عرب، امام موسي صدر را بر آن داشت تا براي حفظ ثبات كشور و ممانعت از سركوبي فلسطينيها، توده هاي مردم را موقتا از عرصه رويارويي با دولت كنار كشاند، و پيگيري مطالبات بر حق شيعيان را تا آمدن رئيس جمهور بعد به تاخير اندازد. امام موسي صدر در سال 1354 علي رغم كارشكنيهاي شديد دولت، مجددا با اجماع آراء به رياست مجلس اعلاي اسلامي شيعه برگزيده شد. با آغاز جنگ داخلي لبنان در فروردين سال 1354، تمامي تلاشهاي امام موسي صدر مصروف پايان دادن به اين بحران گرديد. وي در خرداد آن سال در مسجد عامليه بيروت به اعتصاب نشست، و به پشتوانه مشروعيت كاريزماتيك و مقبوليت وسيع خود در ميان تمامي طوائف، آرامش را به تابستان لبنان بازگردانيد. با شعله ور شدن مجدد آتش جنگ و پديدار شدن ابرهاي شكست بر آسمان جبهه مسلمانان، امام صدر در ارديبهشت 1355 حافظ اسد را وادار نمود تا با اعزام نيروهاي سوري به لبنان، موازنه قوا و آرامش را به اين كشور بازگرداند. حل اختلافات مصر با سوريه و متعاقب آن برپايي كنفرانس رياض در مهر 1355، آب سردي بود كه امام موسي صدر بر آتش جنگ داخلي لبنان فرو ريخت.

         

دوم / پرچمداري حركت گفتگوي اديان و تقريب مذاهب در لبنان

هدف استراتژيك امام موسي صدر آن بود تا طايفه شيعه لبنان را همسان ديگر طوائف، و نه مقدم بر آنان، در تمامي عرصه هاي حيات سياسي، اجتماعي، فرهنگي و اقتصادي آن كشور مشاركت دهد. وي از اولين روزهاي هجرت به لبنان در زمستان سال 1338، با طرح شعار «گفتگو، تفاهم و همزيستي»، پايه هاي روابط دوستانه و همكاري صميمانه أي را با مطران يوسف الخوري، مطران جرج حداد، شيخ محي الدين حسن و ديگر رهبران ديني مسيحي و اهل سنت آن كشور بنا نهاد. در طول حضور دو دهه امام صدر در لبنان، هيچ مراسم سرور يا اندوهي از شيعيان نبود كه امام صدر در آن شركت جويد، و تني چند از فرهيختگان مسيحي و اهل سنت در معيت وي نباشند. حمايت جوانمردانه امام صدر از بستني فروشي مسيحي در اوايل تابستان سال 1341 در شهر صور، كه به فتواي صريح ايشان مبني بر طهارت اهل كتاب منجر گرديد، توجه تمامي محافل مسيحي لبنان را به سمت خود جلب نمود. در اواخر تابستان 1341 مطران گريگوار حداد به شهر صور آمد، و از امام صدر براي عضويت در هيئت امناء «جنبش حركت اجتماعي» دعوت نمود. از اواخر سال 1341 حضور گسترده امام موسي صدر در كليساها، ديرها و مجامع ديني و فرهنگي مسيحيان آغاز گرديد. سخنرانيهاي تاريخي امام صدر در ديرالمخلص واقع در جنوب، و كليساي مارمارون در شمال لبنان طي سالهاي 1341 و 1342، تاثيرات معنوي عميقي بر مسيحيان آن كشور بر جاي نهاد. امام صدر در تابستان سال 1342 و طي سفري دو ماهه به كشورهاي شمال آفريقا، طرحي نو جهت همفكري مراكز اسلامي مصر، الجزاير و مغرب با حوزه هاي علميه شيعي لبنان در انداخت. وي در بهار سال 1344، اولين دور سلسله گفتگوهاي اسلام و مسيحيت را با حضور بزرگان اين دو دين الهي، در مؤسسه فرهنگي «الندوه اللبنانيه» به راه انداخت. وي پس از جنگ شش روزه اعراب و اسرائيل در سال 1346 به ديدار پاپ شتافت، و نشستي كه ابتدائا نيم ساعت پيشبيني شده بود، به تقاضاي پاپ بيش از دو ساعت به درازا كشيد. امام موسي صدر از سال 1347 به عضويت مركز اسلام شناسي استراسبورگ در آمد، و از رهگذر همفكري و ارائه سمينارهاي متعددي در آن، انتشار آثاري ذي قيمت چون «مغز متفكر جهان شيعه» را زمينه سازي نمود. امام موسي صدر در بهار سال 1348 و بلافاصله پس از افتتاح مجلس اعلاي اسلامي شيعه، از شيخ حسن خالد مفتي اهل سنت لبنان دعوت نمود، تا با همفكري يكديگر براي توحيد شعائر، اعياد و فعاليتهاي اجتماعي طوائف اسلامي، تدبيري بينديشند. وي در همين خصوص طرح مدوني را به اجلاس سال 1349 «مجمع بحوث اسلامي قاهره» ارائه نمود، و متعاقب آن به عضويت دائم اين مجمع درآمد. امام موسي صدر در سال 1349 رهبران مذهبي طوايف مسلمان و مسيحي جنوب لبنان را در چارچوب «كميته دفاع از جنوب» گرد هم آورد، تا براي مقاومت در برابر تجاوزت رژيم صهيونيستي چاره انديشي نمايند. وي در زمستان سال 1353 و در اقدامي بي سابقه، خطبه هاي عيدموعظه روزه را در حضور شخصيتهاي بلندپايه مسيحي لبنان در كليساي كبوشيين بيروت ايراد نمود، و اگر آتش جنگ داخلي شعله ور نمي شد، در پي آن بود تا كاردينال ماروني لبنان را براي ايراد خطبه هاي يكي از نمازهاي جمعه شهر بيروت دعوت نمايد. امام موسي صدر در زمستان سال 1355 و در جمع سردبيران جرائد بيروت، با پيشبيني صريح حذف فاصله ها و روند جهاني شدن در اواخر قرن بيستم، قرن بيست و يكم را قرن همزيستي پيروان اديان، مذاهب، فرهنگها و تمدنهاي گوناگون ناميد، و بر رسالت تاريخي لبنان جهت ارائه الگويي موفق در اين زمينه پاي فشرد. امام موسي صدر در اواسط سال 1357 موفق گرديد رهبران مسلمان و مسيحي لبنان را جهت برپايي يك جبهه فراگير ملي متقاعد نمايد، و در اين مسير تا آنجا پيش رفت كه حتي موعد تاسيس و اولين گردهمايي آنان را براي پس از بازگشت خود از سفر ليبي مشخص نمود.

تاسيس جامعه مقاوم و مقاومت لبناني در برابر تجاوزات اسرائيل

امام موسي صدر از سال 1343 و يك سال پيش از تاسيس جنبش فلسطيني فتح، در پي انديشه تبديل جامعه مصرفي لبنان به جامعه أي مقاوم در برابر تجاوزات آينده رژيم صهيونيستي برآمد. وي در بهار سال 1344 گروهي از جوانان مؤمن شيعه را به مصر اعزام نمود، تا در دوره أي شش ماهه فنون نظامي را فرا گيرند. با بازگشت اين جوانان كه اولين كادرهاي مقاومت لبنان بودند، عمليات ايذايي مشترك رزمندگان فلسطيني = لبناني در شمال فلسطين اشغالي آغاز گزديد. بخش اعظم نيروهاي رزمنده از جوانان شيعه لبنان، و فرماندهي عمليات بر عهده رزمندگان فلسطيني بود. اين نوع عمليات مشترك تا اوايل سال 1972 ادامه يافت. اولين شهيد شيعه در عمليات ايذايي بر عليه رژيم صهيونيستي، از جوانان شهر مرزي «ناقوره» بود كه در سال 1347 به شهادت رسيد.

در مهر 1348 مؤسسه صنعتي جبل عامل يا كارگاه كادر سازي امام صدر رسما آغاز به كار نمود. در پي بمباران شديد جنوب لبنان توسط رژيم صهيونيستي در سال 1349 و عدم واكنش مناسب دولت وقت، اعتصابي بي سابقه به دعوت امام موسي صدر لبنان را فرا گرفت، به گونه أي كه دولت وقت را بر آن داشت براي بازسازي مناطق جنگي و برپايي پناهگاههاي مناسب در آن، مجاس جنوب را تاسيس نمايد. از اوايل سال 1341 عمليات ايذايي جوانان شيعه در داخل فلسطين اشغالي شكلي مستقل به خود گرفت، هر چند تا سالها پس از آن نيز به صلاحديد امام صدر، افتخار آن به نام «نيروهاي مخصوص جنبش فلسطيني فتح» ثبت مي گشت. در شهريور سال 1351 و كمتر از 24 ساعت پس از اشغال 48 ساعته دو روستاي «قاناي جليل« و «جويا« توسط سربازان رژيم صهيونيستي، نشست فوق العاده مجلس اعلاي اسلامي شيعه با حضور تمامي اعضاء در روستاي جويا برگذار گرديد، و از همان روز اولين بذرهاي «مقاومت لبناني» توسط امام موسي صدر پاشيده شد. يك ماه پس از اين حادثه و به هنگام تجاوز نيرهاي صهيونيستي به روستاي «فاووق» در جنوب لبنان، اولين عمليات غير رسمي مقاومت لبنان به اجرا در آمد، كه حاصل آن چند كشته و مجروح اسرائيلي بود. از پاييز سال 1351 آموزش نظامي جوانان شيعه شتاب بيشتري گرفت. اولين شهيد مقاومت لبنان «فلاح شرف الدين» مؤذن چهارده ساله مؤسسه صنعتي جبل عامل بود كه در زمستان 1352 و پس از به هلاكت رساندن چند تن از سربازان رژيم صهيونيستي، در روستاي مرزي «بنت جبيل» به شهادت رسيد. در خرداد سال 1354 و به دنبال وقوع انفجاري در اردوگاه نظامي عين البنيه در كوههاي بقاع، كه به شهادت 27 تن از جوانان شيعه انجاميد، امام موسي صدر رسما ولادت «امقاومت لبنان» را اعلان نمود. با پايان يافتن جنگ داخلي لبنان و انتقال دامنه ناآراميها به جنوب، واحدهاي مقاومت لبنان رسما در نقاط استراتژيك مناطق مرزي مستقر شدند. اولين عمليات بزرگ مقاومت لبنان عليه تجاوزات اسرائيل در اواخر سال 1355 صورت گرفت كه پس از چند روز درگيري، به آزادسازي شهركهاي «طيبه» و «بنت جبيل» منجر گرديد. امام موسي صدر اولين شخصيتي بود كه در زمستان سال 1356، طرح سازشكارانه توطين پناهندگان فلسطيني در جنوب لبنان را افشا، و با مواضع شجاعانه خود از تحقق آن جلوگيري نمود. در حمله گسترده سال 1357 اسرائيل به جنوب لبنان و به رغم عقب نشيني احزاب چپ و گروههاي فلسطيني، جوانان مقاومت لبنان و دانش آموزان مؤسسه صنعتي جبل عامل در منطقه اشغالي باقي ماندند، و به رغم امكانات اندك تا به آخر عليه اشغالگران صهيونيست ايستادگي كردند.

امام موسي صدر اگرچه لبنان را محل اصلي فعاليتهاي خود قرار داده بود، اما هيچگاه از ديگر مسائل جهان اسلام غافل نبود. انقلاب اسلامي ايران، امنيت حوزه هاي علميه، اتحادي عربي اسلامي جهت مبارزه با اسرائيل و گسترش تشيع در آفريقاي سياه، مهمترين دغدغه هاي خارج از لبنان ايشان را تشكيل مي دادند.

در پي دستگيري امام خميني و در اوايل تابستان 1342، امام موسي صدر راهي اروپا و شمال آفريقا گرديد، تا از طريق واتيكان و الازهر، شاه ايران را براي آزادسازي امام تحت فشار قرار دهد. با آزاد گشتن امام در پايان اين سفر، آيت الله خويي تصريح نمود كه اين آزادي، بيش از هر چيز مرهون سفر آقاي صدر بوده است. در پي تبعيد امام به تركيه در پاييز سال 1343، امام موسي صدر اقدامات مشابهي را به انجام رساند، تا ضمن تامين امنيت آن بزرگوار، ترتيبات انتقال ايشان به عتبات عاليات را فراهم سازد. در نيمه دوم دهه چهل و پس از آماده شدن اولين كادرهاي نظامي مقاومت لبنان، دهها تن از جوانان مبارز ايراني به لبنان آمدند، و زير نظر آنان فنون نظامي را فرا گرفتند. در اواخر دهه چهل و مقارن با تاسيس مجلس اعلاي اسلامي شيعه، امام خميني در پاسخ برخي فضلاي ايراني مقيم نجف، امام صدر را اميد خود براي اداره حكومت پس از شاه ناميد. در زمستان 1350 و بر اساس تقاضاي مراجع وقت، امام موسي صدر پيرامون برخي زندانيان سياسي با شاه گفتگو نمود، كه بعضي از آنان از جمله حجت الاسلام و المسلمين هاشمي رفسنجاني، اندكي بعد از زندان آزاد گرديدند. با به قدرت رسيدن حافظ اسد در سال 1350 و آغاز همكاريهاي تنگاتنگ وي با امام صدر، سوريه به امن ترين كشور خاورميانه براي مبارزين ايراني بدل گرديد. امام موسي صدر در تابستان 1356 جوانمردانه سينه سپر نمود، و با اقامه نماز، تدفين و برپايي مراسم چهلمين روز شهادت دكتر شريعتي در بيروت، از سست شدن پيوند جوانان تحصيلكرده با روحانيت، جلوگيري به عمل آورد.

به دنبال درگذشت مرحوم حاج آقا مصطفي خميني در پاييز سال 1356، وي پسر عموي خود شهيد آيت الله سيد محمد باقر صدر را بر آن داشت تا بيش از پيش به حمايت از امام خميني برخيزد. امام موسي صدر در بهار سال 1357 لوسين ژرژ نماينده روزنامه لوموند در بيروت را به نجف فرستاد، تا با انجام اولين مصاحبه بين المللي با امام خميني، افكار عمومي جهانيان را با انقلاب اسلامي ايران آشنا سازد. امام موسي صدر در ديدارهاي مكرر سال 1357 خود با رهبران سوريه، عربستان سعودي و برخي ديگر از كشورهاي جهان عرب، اهميت انقلاب اسلامي ايران، پيروزي قريب الوقوع آن، و ضرورت همپيماني آنان با اين انقلاب را به آنها گوشزد نمود. وي در شهريور 1357 و يك هفته پيش از ربودن شدن خود، با اانتشار مقاله «نداي پيامبران» در روزنامه لوموند، امام خميني را به عنوان تنها رهبر انقلاب اسلامي ايران معرفي نمود. بدون ترديد بزرگترين خدمت امام موسي صدر به انقلاب اسلامي ايران آن بود كه در سالهاي 1356 تا 1357 و پس از قريب دو دهه ترويج ارزشهاي زيباي اسلام راستين در لبنان، عموم مردم، خصوصا شيعيان و بالاخص كادرهاي مقاومت آن كشور را با اين انقلاب آشنا و مرتبط نمود.

امام موسي صدر در 3 شهريور سال 1357 و در آخرين مرحله از سفر دوره أي خود به كشورهاي عربي، بنا بر دعوت رسمي معمر قذافي وارد ليبي، و در روز 9 شهريور ربوده گرديد. دستگاههاي قضايي دولتهاي لبنان و ايتاليا، و همچنين تحقيقات انجام شده از سوي واتيكان، ادعاي رژيم ليبي مبني بر خروج امام از آن كشور و ورود ايشان به رم را رسما تكذيب نمود. مجموعه اطلاعات آشكار و پنهاني كه طي دو دهه پيش بدست آمدند، تماما دال بر آن هستند كه امام موسي صدر هرگز خاك ليبي را ترك نگفته است.

در اين ميان قرائن متعددي حكايت از آن دارند كه امام موسي صدر همچنان در قيد حيات بوده و چون برخي ديگر از علماي اسلامي، شرايط زندان حبس ابد را مي گذراند. آخرين خبري كه در 13 ارديبهشت 1380 توسط سايت «جبهه نجات ملي ليبي» بر روي شبكه جهاني اينترنت منعكس گرديد، مدعي آن است كه امام موسي صدر در اواخر سال 1376 توسط برخي زندانيان زندان ابوسليم شهر طرابلس مشاهده گرديد، و اندكي پيش از ماه رمضان گذشته به مكاني ديگر انتقال يافته است. والله علي رجعه لقادر.

 

  
نویسنده : مهدی بهروزی ; ساعت ۱٠:٤۳ ‎ق.ظ روز جمعه ۸ آبان ،۱۳۸۳
تگ ها :


اظهارات جديد درباره ربودن امام موسى صدر

اظهارات جديد درباره ربودن امام موسى صدر
 
امام موسی صدر
دادستان شهر رم پايتخت ايتاليا كه پس از ۲۶ سال بار ديگر پرونده اى را براى بررسى نحوه ناپديد شدن «امام موسى صدر» گشوده، احتمال دخالت ماموران سازمان اطلاعات و امنيت رژيم سابق ايران (ساواك) را در اين واقعه مطرح كرده است.فرانكو ايونتا دادستان رم كه اظهارات وى روز چهارشنبه منتشر شد معتقد است با توجه به اينكه امام موسى صدر محبوب ترين رهبر شيعه پس از امام خمينى(ره) بود ممكن است سازمان امنيتى ايران در زمان حكومت شاه تصميم گرفته او را از صحنه خارج كند.بنا به اين گزارش، همچنين برنامه سفر رهبر شيعيان لبنان از طرابلس به رم و سپس پاريس تصادفى نبود زيرا رهبر انقلاب اسلامى ايران نيز در فرانسه اقامت داشت.نقطه اتكاى اين فرضيه: پرواز رم _ تهران در اول سپتامبر ۱۹۷۸ است زيرا مشكلى در فهرست مسافران بروز كرده بود. دادستان رم كه معتقد است امام موسى صدر وارد اين شهر شده اكنون تلاش مى كند نقش احتمالى ماموران ليبى يا سازمان هاى رژيم سابق ايران در ناپديد شدن ايشان و يكى از همراهان وى را روشن كند.امام موسى صدر به عنوان رئيس مجلس لبنان در آخرين روز ماه اوت ۱۹۷۸ ميلادى در جريان سفرى رسمى به ليبى ناپديد شد كه از سرنوشت وى تاكنون اطلاعى به دست نيامده است.
در حالى كه دولت ليبى بارها اعلام كرده وى طرابلس را ترك كرده و به ايتاليا رفته گروه هاى شيعه لبنان معمر قذافى را مسئول اين حادثه مى دانند.ايتاليايى ها تاكنون در اين خصوص اظهارنظر نكرده اند.

 


  
نویسنده : مهدی بهروزی ; ساعت ۱۱:٢٩ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٧ آبان ،۱۳۸۳
تگ ها :